واژگـان پـارسـي

 

     

        7) روز بخیر = روزخوش

              - روزخوش. اگر برای پیدا کردن این نشانی راهنمایی ام کنید، سپاسگزار خواهم شد.

              - آرش، تو کوچکتر از پسر خالو هستی و شایسته بود به رستم «روزخوش» می گفتی.

              - پسرم! همیشه هر جا که می روی سرت را بالا بگیر و پیش از آنکه دیگران به تو درود بگویند تو به آن ها درود و روزخوش بگو.  


    8)
  الی یا لغایت = تا

                 -  از چهارشنبه تا آدینه برای این   کار زمان داری.

                 -  از 12/3/88  تا 12/4/88 درست یک ماه می شود و تو می توانی برای بار سوم درس هایت را دوره کنی.

           - سه تا چهار روز به درازا می کشد تا زخم هایت خوب شوند، نگران نباش.

         9)  مخصوص = ویژه

                 -   این برگه ویژه نوشتن با مداد است.

                 -   این بسته را ویژه جشن زادروز مهران آماده کرده ام.

                 -   این آیین ها ویژه جشن گهنبار است و در دیگر آیین های زرتشتی دیده نشده است.

 

 يادي از مولانا

چكيده اي از سخنان دكتر حسين وحيدي در بنياد فرهنگي جمشيد جاماسيان / پسين 28 آذر ماه

شناخت مولانا و ژرفاي دانش او در گرو خواندن "مثنوي" و انديشدن درباره بيت هاي آن است. اگر چنين كنيم آنگاه درخواهيم يافت كه آنچه مولانا گفته است ، با دانش امروز نيز سازگار و با بخشي از يافته هاي دانشمندان كنوني همسان است. يك نمونه ي آن سخني است كه  دانشمند نامدار آلماني و برنده جايزه نوبل فيزيك ، "هايزنبرگ" ، در سده بيستم گفت. سخن او چنين بود كه در درون هر ذره اي ، نيرويي هست كه به او فرمان مي دهد كه چگونه كار كند ؛ شگفت است كه مولانا ، سده ها پيش از هايزنبرگ ، همين نكته را در بيت هايي از مثنوي برشمرده است: « جمله ي ذرات عالم در جهان / با تو مي گويند پيدا و نهان ؛ ما سميعيم و بصير و با هُشيم / با شما نامحرمان ما خامشيم.» از آن شگفت تر ، بيت هايي از مولاناست كه بازگويي همان چيزي است كه " نيوتن" گفت و نام قانون جاذبه عمومي را بر آن نهاد و بدين سان غوغايي در جهان افكند. مولانا مي گويد: « ذره ذره كاندرين ارض و سماست / جنس خود را همچو كاه و كهرباست ؛ آسمان گويد زمين را مرحبا / با توام چون آهن و آهن ربا ». آيا شگفت آور نيست كه شاعري ، در آن سده هاي دور ، به چنين دستاوردي رسيده باشد؟

دانش امروز به ما مي گويد كه در فضاي بيكران ، ميليونها كهكشان هست كه در درون هر كدام خورشيدي نهفته است. شگفت است كه مولانا اين نكته را مي دانسته است: « ذره ها بينم كه از تركيب شان / صد هزاران آفتاب آمد عيان ؛ صد هزاران نظم و آيين جدا / علت صوري اين خورشيدها ». او حتا به زبان خود ، فرضيه تكامل داروين را هم بازگو مي كند: « آمد اول به اقليم جماد / وز جمادي در نباتي اوفتاد ؛ سالها اندر نباتي عمر كرد / وز جمادي ياد ناورد از نبرد ؛ وز نباتي چون به حيواني فتاد / نامدش حال نباتي هيچ ياد ؛ باز از حيوان سوي انسانيش / مي كشد آن خالقي كه دانيش». اين ها را مولانا هفتصد سال پيش از داروين بر زبان آورده است. براستي چگونه شدني است كه سخنوري كه سده ها پيش مي زيست ، تا بدين اندازه از رازهاي جهان آگاه بوده باشد؟.

در روان شناسي امروز ، بر پايه يافته هاي فرويد ، از گره ها و عقده هاي رواني آدمي سخن به ميان مي آيد و از اثري كه آن عقده ها بر خرد و انديشه آدمي مي گذارد ، ياد مي شود. مولوي نيز در بيت هاي كوتاهي ، از خود بزرگ بيني آدمي هنگامي كه گرفتار عقده خود كم بيني است ، نام مي برد و مي گويد كه چنين آسيبي مي تواند انديشه و آرزوهاي ما را به بي راهه بكشاند. او مثالي مي زند و مي گويد كه هنگامي كه تن جانوري زخم باشد ، مگس ها روي آن زخم مي نشينند. اين رويداد ساده را مولوي به بحث ژرف روانشناسي تبديل مي كند و مي گويد: « بر سر هر ريش بنشيند مگس / تا نبيند >بح ريش خويش كس ؛ آن مگس انديشه و آمال توست / ريش تو آن ظلمت احوال توست ». چنين انسان خود بزرگ بيني همانند ذره ي ناچيزي است كه خود را آفتاب مي بيند: « ماند احوالت بدان طرفه مگس / كو همي پنداشت خود را هست كس ؛ بي خودي سرمست گشته از شراب / ذره اي خود را شمرده آفتاب ». اگر بخواهيم همين چند بيت را تحليل روانشناسي كنيم ، به نكته هاي مهمي دست خواهيم يافت.

يك سخن ديگر كه جهان امروز بدان مي نگرد و در پي چاره جويي آن برمي آيد ، بيگانگي از خود است. ما ايرانيان مردمي هستيم كه بر اثر تازش ها ، جنگها و ويرانگري هاي بيگانگان ، تاريخ راستين خود را فراموش كرده ايم و با گذشته ي خود بيگانه شده ايم. بي گمان رستگاري ما در اين است كه پيشينه تاريخي خود را بشناسيم و بدانيم كه هستيم و چگونه زيسته ايم. مولانا مي دانست كه آنچه ما را از بيگانه شدن رهايي بخشيد و ايراني نگاهداشت ، زبان فارسي بود. از همين رو است كه چنين به يادمان مي آورد: « هر كه او از همزباني شد جدا / بينوا شد گر چه دارد صد نوا».

فرهنگ ايران آكنده از سخنان ژرف است؛ 3747 سال پيش اشو زرتشت در " گاتها "ي جاودانه اش سرود: « اينك اي مزداي پاك نيكي افزاي ، در آغاز ، با دستهاي برافراشته و خواهان شادماني ، به تو نماز مي آورم. باشد كه با همه ي كردارهاي پاك و راست ، كه با خرد و انديشه ي نيك انجام گيرد ، روان آفرينش را خشنود سازم ». زرتشت خشنودي و آسودگي همه ي آفرينش را مي خواهد. سخنان ژرف و راستيني از اين دست ، در نزد ديگر فرزانگان ايران ، همانند فردوسي و خيام و مولانا و حافظ ، نيز مي يابيم. اين خردورزي هاست كه فرهنگ ايراني را مي سازد. پس شگفت نيست اگر بگوييم كه مولانا از شمار كساني است كه براي ايراني ارزشي پديد آورد كه در دنياي كنوني بي مانند است.

 

 

 

پسين روز 23 آبان

دكتر محمد بقايي ( ماكان ) درباره « اقبال و فرهنگ و تمدن كهن ايران » سخن گفت.

در بنياد جمشيد جاماسيان سخنراني كرد. در پي ، چكيده اي از سخنان او آورده شده است.

سخنم را با مصراعي از فردوسي آغاز مي كنم: « به نام خداوند جان و خرد » ؛ چه بگوييم « خداوند جان و خرد » ، چه بگوييم « اهورامزدا » ، يك معنا مي دهد ؛ چون اهورامزدا همان خداوند جان و خرد است.

ما فردوسي را گرامي مي داريم ؛ چون دلبستگي بسياري به هويت ما دارد. ديگران در سنجش با او ، در مرتبه اي به مراتب پايين تر قرار مي گيرند. تا سال 1256 خورشيدي چنين بود و كسي را همتاي فردوسي نمي شناختيم. تا آن كه در اين سال در « سيالكوت » كسي به دنيا آمد كه نام او را محمد گذاشتند. او آرام آرام رشد كرد و در جواني به چنان آوازه اي دست يافت كه در تمام شبه قاره او را مي شناختند. او 4 هزار بيت به زبان مادري اش ، اردو ، سرود. اما خيلي زود دريافت كه زبان اردو خشنودش نمي كند و اين زبان توانايي بازگويي انديشه هاي بلند او را ندارد. پس به زبان فارسي روي آورد تا سخنش اثر گزار باشد و ظرفيت بيان انديشه هايش را داشته باشد.

اقبال زبان فارسي را در حد خواندن و نوشتن مي دانست و توانايي حرف زدن به فارسي را نداشت. اگر هم فارسي سخن مي گفت ، شكسته بسته بود. با اين همه شروع كرد به فارسي شعر گفتن. او اشعار اردو را كنار گذاشت و همه ي مضاميني را كه به اين زبان گفته بود ، به شعر فارسي برگرداند. بنابراين اگر كسي زبان اردو را نداند ، مي تواند مدعي باشد كه انديشه اقبال را شناخته است.

آيا اقبال همتاي فردوسي است ؟

پرسش اينجاست كه آيا نام چنين كسي كه زبان فارسي را فقط مي توانست بخواند و بنويسد ، مي توان در كنار نام آسمان ساي فردوسي گذاشت؟ به گمان من اين گونه است و مي توان اقبال را فردوسي ديگري دانست. يعني ما مي توانيم بگوييم كه دو فردوسي داريم: يكي فردوسي درون مرز كه همان سراينده شاهنامه است ؛ و ديگري فردوسي برون مرز كه اقبال لاهوري است. به همين دليل است كه من كتاب تازه ام را كه درباره اقبال است ، « فردوسي برون مرز » نام نهاده ام.

بزرگاني چون بهار ، دهخدا ، معين ، فروزانفر و صورتگر در ستايش از اقبال يك صدا بوده اند و او را « مولوي سده بيستم » دانسته اند. در بين شاعران و انديشه ورزان زمان خود ما هم او را بسيار ستوده اند. نوگرا هايي مثل اخوان ثالث ، سيمين بهبهاني ، نادرپور ، نصرت رحماني و توران شهرياري ، همگي از ستايشگران او بوده اند. اينها گواه آن است كه ما با چهره اي معمولي طرف نيستيم.

هنگامي هم كه شعر اقبال به ايران مي رسد ، مردم شگفت زده مي شوند و از خود مي پرسند كه چطور ممكن است كسي كه زبان فارسي ، زبان مادريش نيست ، چنان غزلهاي نابي بگويد كه اگر ما برخي از آنها را با غزليات ديوان شمس بسنجيم ، نخواهيم فهميد كه كداميك را مولوي گفته است و كداميك را اقبال؟ بي سبب نيست كه دكتر صورتگر مي گفت: « وقتي بعضي از غزلهاي اقبال را مي خوانيد ، چنان زيباست كه گمان مي كنيد غزلي از حافظ شنيده ايد ». اين فقط صورتگر نبود كه اقبال را مي ستود ؛ بزرگترين چهره هاي ادب فارسي ، همانند دهخدا ، نيز اقبال را ستايش كرده اند. هنگامي هم كه انديشه او را بررسي مي كنيد از ژرفاي آن شگفت زده مي شويد. انديشه او هم چيزي نيست جز فرهنگ و زبان و تمدن ايران. ببينيد ايران چه عظمت و بزرگي دارد كه بزرگي چون اقبال شيفته و شيداي تمدن و فرهنگ و زبان اين كشور مي شود. او در يكي از شعرهايش آرزو مي كند كه روزي تهران مركز جهان باشد.

نام اقبال با نام ايران پيوسته است

در جهان ، هشتاد مركز اقبال شناسي وجود دارد. در تمام اين مراكز ، دانستن زبان فارسي يك اصل است. به سخن ديگر ، اگر كسي زبان فارسي نداند ، نمي تواند دعوي اقبال شناسي كند. از اين رو ، نام اقبال با نام كشور ما قرين و مترادف است ، همچنان كه نام فردوسي با ايران پيوستگي دارد. يونسكو اعلام كرده بود كه تا سال 1987 ميلادي ، 18 هزار مقاله و كتاب و رساله درباره اقبال چاپ و منتشر شده است. تا كنون در مورد هيچ شخصيتي اين همه مطلب نوشته نشده است. پس روشن است كه ما با چهره اي بزرگي طرف هستيم. اين ، وظيفه ما ايراني ها را دشوار تر مي كند و ناگزيرمان مي سازد كه هرچقدر كه مي توانيم در شناساندن اقبال تلاش كنيم. چون ارزش نهادن به او ، ارج گزاري به خود ماست.

به دليل دلبستگي اقبال به ايران است كه هنگامي كه وارد كشور پاكستان مي شويد ، مردم آن كشور ايراني را ارج مي نهند و فرهيختگان و دانشمندانشان مي گويند كه: « در رگهاي ما فرهنگ ايراني جريان دارد ». و اين چقدر غرور آفرين است و چقدر جاي تاسف است كه ما از اين فرصت و پتانسيل ، استفاده نمي كنيم تا زبان فارسي را گسترش بدهيم.

اقبال تمام زمينه ها را براي علاقه مند كردن مردم به زبان فارسي فراهم كرده است. برخي از كارهايي كه او كرده ، خود ما انجام نداده ايم. اقبال در 34 سالگي رساله دانشگاهي اش را درباره فلسفه ايراني مي نويسد. من اين كتاب را به نام « سير حكمت در ايران » ترجمه كرده ام. اقبال در اين كتاب ، تمام انديشه هاي فلسفي ايران را از پيش از اشو زرتشت تا زمان حاج ملا هادي سبزواري مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. چنين كاري هرگز در خود ايران انجام نشده است. اقبال مي گويد كه سخن اشو زرتشت به يگانگي و وحدانيت خداوند ختم مي شود. وقتي هم به سهروردي و انديشه او مي رسد ، سخن اش اوج مي گيرد و او را « فيلسوف شهيد » مي نامد و حكمت خسرواني اش را ستايش مي كند و مي نويسد كه سهروردي تنها فيلسوف ايراني است كه انديشه اش تلفيقي نيست.

اقبال و انديشه ي ايراني

اقبال در اشعارش ما را به ياد عالي ترين انديشه هاي ايراني مي اندازد. هنگامي كه اشعار او را مي خوانيد ، فكر مي كنيد كه او در دنياي فرهنگ ايراني غواصي كرده است. در آغاز غزل معروفش مي گويد: « چون چراغ لاله سوزم در خيابان شما / اي جوانان عجم جان من و جان شما ». براستي چقدر بايد يك نفر خود را وابسته و درپيوند با قوم و مردمي ببيند و به آنها علاقه داشته باشد كه بگويد جان من بسته به جان شماست. در پايان همين غزل است كه مي گويد: « آتشي در سينه دارم از نياكان شما ». آيا ناسپاسي نيست اگر چنين چهره اي را نشناسيم ؟

از سويي ديگر ، اقبال يك فيلسوف تمام عيار است. به دليل آن كه دستگاه فلسفي دارد. شما نمي توانيد چهره هاي معروفي چون نيچه ، برگسون ، فيخته و شوپنهاور را داراي دستگاه فلسفي بدانيد ، اما اقبال را مي توان دانست. دستگاه فلسفي او هم « فلسفه خودي » نام دارد. او مي گويد كه در وجود هر چيزي ، خواه انسان ، خواه جماد ، يك « خود » وجود دارد. اين « خود » ، همان فروهر است.

من گزين گويه هاي او را در كتابي به نام « سونش دينار » منتشر كرده ام. سونش دينار اصطلاحي است كه از منوچهري دامغاني به وام گرفته ام و بُراده طلا معني مي دهد. اقبال در اين گزين گويه ها ، به زيباترين شيوه اي فرهنگ ايران را مي ستايد. اين ابزاري است كه ما مي توانيم آن را در برابر كساني بكار بگيريم كه نابخردانه به هويت و زبان ما حمله مي برند.

البته كه مردي با چنين عظمت ، برابر با فردوسي است ، چون به اندازه او براي استوار كردن زبان فارسي تلاش كرده است. و انصاف را اگر بخواهيم ، اقبال از يك منظر از فردوسي هم برتر است : آن منظر اين است كه او ايراني نبود. فردوسي عرق ملي داشت و ايراني بود و سرزمين نياكانيش را دوست داشت. اما اقبال هيچكدام از اينها را نداشت: نه ايران سرزمين او بود و نه زبان فارسي زبان مادري او. با اين همه سراپا دلبسته و شيفته ايران است. اقبال در مجموع 30 بار نام «جام جم » ، 20 بار نام « ايران » ، 25 بار نام شهرهاي گوناگون ايران و بارها و بارها نام پادشاهان گذشته ايران همانند كيقباد و كوروش را در اشعارش مي آورد و آنها را مي ستايد و نماد عظمت و افتخار و انديشه ورزي و بزرگي در تاريخ مي داند.

 

پسين روز 9 آبان

سورنا فيروزي درباره « جريان هاي سياسي در تاريخ ايران باستان » 

در بنياد جمشيد جاماسيان سخنراني كرد. در پي ، چكيده اي از سخنان او آورده شده است.

در ايران باستان سه جريان پايه اي را مي توان شناسايي كرد: نخست گرايش به كيش كهن يا همان مهرپرستي است ، دوم باور به دين زرتشتي است و سوم زرواني گري. هر كدام از اين سه جريان ، ويژگي هاي خود را دارد. در كيش كهن ، نشانه هايي چون چليپا بكار مي رفت و گرايش به پرستش آفتاب ديده مي شد ، اما در دين زرتشتي سخن از آفريدگار يكتاست. پايه زرواني گري هم بر سرنوشت باوري است. چنين كشمكش هايي در سراسر تاريخ ايران باستان ديده مي شود.

از گزارش هرودوت درمي يابيم كه مادها گرايش به زروانيگري داشتند ؛ اما در نزد هخامنشيان نشانه هايي از زرتشتيگري مي توان يافت. هر چند كردار و پرورش كوروش به ما نشان مي دهد كه او پيرو مذهب ويژه اي نبود و آنچه براي او اهميت داشت ، آشتي ميان دين ها بود. اما كمبوجيه از او هم فراتر رفت و به هيچ انديشه ي ديني گرايش نيافت. او خدايان مصري را به ريشخند مي گرفت و به هيچ رو فرمانروايي ديني نبود.

ماجراي برخورد دو شاه نخست هخامنشي با مذهب بدين گونه بود تا آن كه " گئومات " پديدار شد. او روحاني بود كه با ساختن پرستشگاه مخالفت مي كرد و دارايي مردم را اشتراكي كرده بود. اين رفتار، ما را به ياد ضحاك مي اندازد و نشان از يك بستر و ريشه يگانه در تاريخ ايران دارد. داريوش ، گئومات را سرنگون مي كند ؛ رفتار داريوش همانند فريدون است. اين را مي توان دومين بستر تاريخ ايران دانست كه ريشه همساني دارند.

همزمان با داريوش ، در يونان مردماني مي زيستند كه كيش چند خدايي داشتند. آنها تنديس مي ساختند و به كارهاي پهلواني ارزش مي نهادند و ورزيدگي براي آنها مهم بود. يونانيان گرايش به جنگ داشتند و آميزش شان ، فرا تباري بود. آنچه براي آنها اهميت داشت هم كيشي بود ، نه تبار يكسان. اين ويژگي جنگجويانه ، به رو در رويي ميان هخامنشيان و يونانيان انجاميد. ويژگي دين محور يونانيان ، سرآغاز نخستين نبردهايي بود كه از دو انديشه گوناگون سرچشمه مي گرفت. در يك سو انديشه هخامنشيان ديده مي شد و در سويي ديگر انديشه چند خدايي يونانيان.

پس از داريوش ، زمان خشايارشا فرا مي رسد. او بسيار خشمگين است و تنها پرستش اهورامزدا را مي خواهد. در كتيبه اش هشدار مي دهد كه نبايد ديوان را پرستيد ؛ و مي گويد كه سرزمين ديو پرستان را از بين برده است ؛ بي آن كه نامي از آن سرزمين برده باشد. اما برپايه آنچه كه در كتاب « آيين راز آميز ميترايي » آمده است ، مي دانيم كه مهر پرستان در نزديكي كوههاي " تورس " و ارمنستان ، كيش مهري داشتند و مخفي گاهايي براي خود پديد آورده بودند. پس درمي يابيم كه خشايارشا با آنها نبرد كرده است و مي خواسته كيش كهن آنها را از بين ببرد. خشايارشا حتا پرستشگاه " دلفي " را مي گيرد. اما با غرق شدن كشتي هاي ارتش او ، ناگزير به بازگشت مي شود. بدين سان پيروان كيش كهن جان سالم بدر مي برند.

ماجراي كشته شدن خشايارشا در بيست و دومين سال پادشاهي اش روي داد. نام يكي از كشندگان او " مهرداد " بود. اين نامي مهري ست و برگرفته از دين ميترايي. اين نشان مي دهد كه پيروان كيش كهن توانسته اند فرمانرواي مخالف را از پا درآورند. از همين رو ، اردشير يكم خطر را درمي يابد و جنگهاي " پلوپونز" را راه مي اندازد تا بدين گونه آتني ها و اسپارتي ها سرگرم جنگهاي داخلي بشوند. در اين جنگهاست كه اتحاديه " دلس " شكل مي گيرد و يونانيان به سوي مصر گرايش مي يابند. مصريها پارس ها را دشمن خود مي دانستند ؛ چون كشورشان بدست هخامنشيان افتاده بود ، افزون بر اين كه پيرو كيش كهن بودند. اردشير يكم ، سرانجام مصر را آرام مي كند. اما در زمان داريوش دوم ، مصر از دست مي رود. اين يك شكست براي امپراتوري ايران بود.

لغزش داريوش دوم در اين بود كه يكي از پسرانش ، به نام كوروش كوچك را فرمانرواي آسياي صغير مي كند. كوروش تشنه قدرت بود و از سوي مادرش ، " پروشات " ، تحريك مي شد تا با جانشيني برادرش اردشير دوم مخالفت كند. جنگي ميان دو برادر پيش مي آيد. لشكر كوروش كوچك كه متشكل از يونانيان بود تا 11 فرسنگي بابل پيش مي آيد. اما اردشير موفق مي شود كه سپاه برادر را شكست بدهد. اين نخستين زنگ خطر براي هخامنشيان بود.

ارشير براي آن كه خطر را از گستره فرمانروايي اش دور كند ، نام ميترا را در كنار نام اهورامزدا مي گذارد تا امتيازي به پيروان كيش كهن داده باشد و آنها را آرام سازد. اردشير سوم از او توانايي افزونتري داشت و توانست فيليپ مقدوني ، پدر اسكندر ، را كه تازه سربرآورده بود ، سر جاي خود بنشاند. اما اين شاه هخامنشي سرانجام بدست خواجه اي مصري كشته شد.

رويداد لشكركشي اسكندر در شاهنامه و اسكندرنامه ها بازتاب يافته است. اسكندر مي گفت كه مي خواهد كافران را نابود كند. اين سخني بود كه ارسطو در گوش او خوانده بود. جايي كه اسكندر سر برمي آورد و مي بالد ، سرزمين پيروان كيش كهن است. او با پشتيباني آنهاست كه نبردهايش را آغاز مي كند. پس از دومين جنگ با ايرانيان ، راهي مصر مي شود. مصريان به پيشواز اسكندر مي آيند و او را پسر خدا مي نامند. اين انديشه را در زمان هاي پس از آن در نزد امپراتوران روم هم مي بينيم.

اسكندر به جنگ با داريوش سوم بازمي گردد. داريوش يكي از سردارانش به نام " مازه " را به رويارويي او مي فرستدد. اما مازه خيانت مي كند و با اسكندرهمدست مي شود. اين يك برنامه ريزي از پيش طراحي شده بود.چندي پس از آن ، كيش كهن به ياري پارتها توان تازه اي مي گيرد. از زمان امپراتور " كومودوس " است كه رومي ها ميترايي مي شوند. اكنون دو جهان داريم كه داراي يك انديشه اند: جهان پارتي و جهان رومي كه هر دو پيرو كيش كهن اند. اين موقعيت تا پديدار شدن اردشير بابكان ادامه مي يابد. ساسانيان زروان گراهايي بودند كه گمان مي كردند زرتشتي اند. بدين گونه ساسانيان رو در روي رومي ها قرار مي گيرند. اردشير بابكان و شاپور يكم بر رومي ها پيروز مي شوند. اين پيروزي ها تا زماني كه " كرتير " زنده بود ادامه داشت ؛ چون ساسانيان به كمك كرتير ، داراي يك  انديشه و مانيفست و شيوه بودند. پس از مرگ كرتير است كه " نارسيس " فرمانرواي ارمنستان كودتا مي كند. شماري از مهري ها ياريگر او هستند. اين رويداد ، ساسانيان را سست و ناتوان مي سازد.

با مسيحي شدن امپراتور روم " كنستانتين " ، باز ساسانيان و رومي ها در برابر هم مي ايستند. شاپور يكم او را شكست مي دهد. اما جنگ را ادامه نمي دهد. اگر ادامه داده بود مي توانست گستره شاهنشاهي خود را به مرزهاي هخامنشيان برساند. با پيش رفتن غرب به سوي مسيحيت ، مهرپرستان از بين مي روند. سرانجام در واپسين سالهاي فرمانروايي ساسانيان ، خسرو پرويز جنگ با روم را آغاز مي كند. اما بناگاه امپراتور " هراكليوس " سر از تيسفون درمي آورد. خسرو پرويز ، " شهر براز " را به رويارويي او مي فرستد. اما شهر براز با خيانت به خسرو پرويز ، با هراكليوس همدست مي شود و او را در لشكر كشي بسوي ايران ياري مي دهد.

 

 

به مناسبت 17 مهرماه زاد روز این بزرگمرد

یادی از استاد دکتر رحیم رضازاده ملک

پسين يكشنبه 18 مهر ماه ، بنياد جمشيد جاماسيان پذيراي شماري از دوستداران تاريخ و فرهنگ ايران بود. در اين روز يارتا ياران ، پژوهنده تاريخ ، درباره « تقويم و گاهشماري در فرهنگ ايراني » سخن گفت و از خدمات علمي و كارنامه ُپربار استاد رحيم رضا زاده ملك ياد كرد. آنچه پس از اين آورده شده ، چكيده اي از سخنان اوست.

« بارها گفته ام كه تاريخ ايران را بايد ايرانيان بنويسند. چرا كه پيوستگي بي گسست تاريخ ايران ، كه ايرانيان خود جزيي از آن هستند ، ايشان را توانا مي سازد تا تصويري درست و روشن از گذشته تاريخي خود بدست دهند و افزوده هاي قلم فرسايان و داستان گويان را از رويدادها و سخنان راستين تاريخي بزدايند. اما پرداختن به تاريخ ايران در گرو عشق به ايران داشتن است. سالها خواندن و شنيدن و انديشيدن و دانشورانه تحليل كردن مي خواهد و رنج بردن. اگر توان كشيدن بار اين رنجها را نداريد ، تاريخ ايران را رها كنيد ».

اين سخنان دانشي مردي است كه من همانندي براي او نمي شناسم. بر خود مي بالم كه سربلندي آن را داشتم كه دوست و همكار او باشم و برخوردار از دانشش . گمان نمي كنم براي من ، در هيچ جاي ديگر و با هيچ كسي ديگر ، امكان تجربه دوباره اش فراهم شود. آقاي ملك نابغه بود. او با حوزه تاريخ وارد كار پژوهش شد. اولين كتاب او « حيدرخان عمواغلي ، چكيده انقلاب » بسيار مورد توجه روشنفكران قرار گرفت. او در اين كتاب و ديگر آثاري كه پس از اين پديد آورد ، نشان داد كه يك محقق چگونه بايد همه اسناد را گردآوري كند ، در كنار هم بچيند و مراحل تحقيقي را با بهره گيري از سندها طي كند. او مي گفت: « هر چقدر بيشتر اسناد و مدارك با يكديگر چسبندگي داشته باشند و يكديگر را تاييد كنند ، احتمال رسيدن به پژوهش درست تر ، بيشتر خواهد بود ». از نظر او گزينشي كردن اسناد ، بلايي است كه بر سر تمام كتابهاي تاريخي ما آمده است. اين كاري است كه به ويژه مستشرقين انجام داده اند و براي رسيدن به منظور و خواسته ي خود ، سندها را برمي گزيدند.

روايت رضا زاده ملك از تاريخ ايران

من مي توانم همه چيز را به روايت خودم براي شما بگويم. ولي با آن كه ساليان بسيار در كنار رضا زاده ملك بودم و دانش آموختم و پژوهش كردم ، باز مي گويم كه دانش تاريخ و گاهشماري من در برابر دانش او همانند سوزني در يك انبار كاه است. همين اندازه بگويم كه بسياري از نوشته هاي گاهشماري دانشمندان ديگر، در سنجش با كار ملك ، بازيچه است. پس من در اينجا صداي رضا زاده ملك براي شما هستم و تا زنده ام چنين وظيفه اي را بر دوش مي گيرم.

آقاي ملك در مقدمه كتاب « دو رساله فلسفي » نوشته است: « از هنگام فرو افتادن ساسانيان تا دست كم دو سده پس از آن ، ايران را تاريكي مطلق فرا گرفت. هيچ اثري ، نه تاريخي ، نه علمي ، نه هنري و صنعتي به زبان فارسي يا بدست ايراني نوشته نشد. در اين دوران ، نام ايراني جز در كشت و كشتار ها ، بردگي ها و فرو گرفتن دارايي آنان به ميان نمي آيد. گمانم نيست كه در اين سده ها يك ايراني شبي را بي دغدغه ي فردايي وحشتناك ، سر بر بالين نهاده باشد ».

شبي كه اين نوشته را خواندم ، خواب به چشمم نيامد. تا صبح بيدار ماندم. گريه مي كردم و مي خواندم. فردايش به آقاي ملك تلفن كردم و گفتم كه چه بر من گذشته است. حرفهايم را شنيد و گفت: « زماني كه من اينها را مي نوشتم ، اشك هايم مي ريخت ».

در كتاب « تاريخ بخارا » و « زين الاخبار » گرديزي آمده است: « چون عبيداله زياد به خراسان رفت ، شهر « بيكند » را بگشاد و بسيار كس برده كرد و چهار هزار بنده بخارايي را گرفت. اين به سال 53 هجري بود. جورهاي بسيار كردند و فراوان بكشتند. سعيد بن عثمان جانشين او شد. از جيحون بگذشت و به بخارا رفت و در سمرقند سي هزار تن بنده كرد ».

اسناد گواهي مي دهند كه اعراب بردگان خود را از ميان شاهزادگان و اهل دانش و هر آن كس كه توانايي خواندن و نوشتن داشت ، برمي گزيدند. باز در آن متن ها مي خوانيم: « يزيد بن مهلب فرمانرواي خراسان شد. در سال 98 هجري گرگان را بگشاد. پس دوازده هزار مرد از ايشان بكشت و سوگند خورد تا به خون گرگانيان آسياب نگرداند و آرد نكند و از آن آرد نان نپزد و بدان نان چاشت نكند ، از آنجا نرود. پس مردم همي كشتند. شش هزار برده گرفتند و آنگاه برفتند ».

اين داستان همه  تاريخ ماست. عطاملك جويني در « تاريخ جهانگشا » نيز گزارش مي دهد كه در سال 658 مهي ، هنگامي كه مغولان پاي بر ايران نهادند ، يك ميليون و سيصد هزار تن را در خراسان كشتند. اما شگفت است كه در همان زمان بودند كساني از خواص ، چنان دور از غم هم ميهنان خود ، كه در مجالس زورمداران بساط بي دردي مي گستردند و خوشمزگي مي فروختند و همانند سعدي مي گفتند: در آن مدت كه ما را وقت خوش بود / ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود ! . شگفتا ، در آن سالهاي شوم ، در آن سالهاي گرسنگي و بي خانماني ، كدام دردمندي و كدام كسي كه رگي از انسانيت داشت ممكن بود وقتش خوش باشد؟

آقاي ملك مي نويسد: « اهميت نوشته جويني در آن است كه همه وجوه نامردمي ظلم و ستم را سياهه كرده است. جويني از گرفتاري فاضلان و كام يافتن جاهلان ، گلايه دارد. او از اين كه آزادگان مردودند ، غمگين است. وضعيتي كه عطاملك توضيح مي دهد ، شرايط همه تاريخ ايران است. اما در اين روند ، خواص ظلم و ستم مضاعفي متحمل مي شدند. هر كار و فعاليت علمي و دانشي ، علاوه بر زيستن در جامعه به هنجار ، دو شرط مهم را اقتضاء مي كند. يكي عزت نهادن بر دانشيان از سوي جامعه و ديگري همدلي دانشيان با همديگر. به نظر مي آيد كه هيچگاه چنين شرايطي در تاريخ ايران فراهم نبوده است. مردم اقبالي به دانشيان نداشتند و دانشيان نيز با هم سازگار نبودند ».

ما مردمي با تاريخ شفاهي هستيم

من پژوهش گسترده اي كرده ام و به راز شفاهي بودن ملت خودمان پي برده ام. هنگامي كه تاريخ سرزميني به تاريخ شفاهي دگرگون مي شود ، همه چيز از حالت سند بودن بيرون مي آيد و ديگر نمي توان به آن استناد كرد. ما مردمي با تاريخ شفاهي هستيم و راز شفاهي بودن ما نيز در اين است كه دانشمندان ما ، پس از يورش تازيان ، سيصد سال متن هاي نياكاني را از بر كردند و به فرزندان خود سپردند. خويشكاري هر كس اين بود كه يك متن را از بر كند. اينها را روي كاغذ نمي آوردند ؛ چون اگر نوشته اي فارسي از كسي مي گرفتند او را مي كشتند. از سويي ديگر ، براي آن كه از گزند تازيان آسوده بمانند ، دست به سفرهاي پي در پي مي زدند. پيداست كه در اين كوچ گردي ها ، رويدادهاي ناگوار بسياري پيش مي آمد و گرفتار راهزنان و ويراني و سيل و دشواري هاي ديگر مي شدند. تا آن كه سه سده مي گذرد و ايرانيان اندك اندك مي توانند متن هايي را كه از بر كرده اند ، به روي كاغذ بياورند.

در سده سوم پس از ساسانيان ، تمام متن ها ي ديني و تاريخي و ادبي كه در ياد ايرانيان مانده بود و از تيغ تازيان بازمانده بود ، به زبان و خط اوستايي ، يا زبان و خط تازي ، ديگر بار بر دفترها نوشته شد. آنگاه در روزگاراني ديگر، آن دفترها را به فارسي برگرداندند. اما در گذر زمان ، شمار بسياري از متن هاي اوستايي و پهلوي و فارسي از بين رفت و اكنون تنها بخش اندكي از آن بجاي مانده است.

فرهنگ ايراني ، ديرياب ، پيچيده و بيش از اندازه ظريف است. شناخت علمي و كارآمد آن ، دانشي درخور و تلاشي شايسته  مي خواهد. خرده دانش و سرسري پرداختن بدان ، ستمي است آشكار به ايران و ايرانيان. پس اندكي بيانديشيم !.

گاهشماري ايراني ، ضرورت توجه به آن و دوره هاي اساطيري ايران

من از تاريخ شروع كردم تا به گاهشماري و تقويم ايراني برسم. چرا كه دانش تقويم ما را متوجه مي كند كه در جامعه هيچ چيز اتفاقي نيست. چون تبلور يك ملت را در تقويم او مي توان ديد. كسي هم كه مي خواهد در هر يك از حوزه هاي علمي كتاب بنويسد ، بي نياز از دانستن تقويم نيست. اين علمي است كه هر ايراني بايد آن را بداند. ما به هويت خود هنگامي پي مي بريم كه تقويم خود را بشناسيم. چنين دانشي كمك مي كند تا در شناخت هويت خود دچار اشتباه نشويم. اين هم كه از كجا آمده ايم تا بدين جايگاه كنوني رسيده ايم ، در گرو شناخت تقويم است. پس هر دانشجوي ايراني ناگزير است كه تقويم بداند و از دانش گاهشماري آگاه باشد.

در گاهشماري و تقويم ايراني ، جهان به 12 هزاره تقسيم مي شود. به سخن ديگر ، چهار دوره سه هزار ساله است. ما ، بر پايه آن تقويم ، در هزاره سوم بسر مي بريم. دو كتابي كه مربوط به تقويم و دانش گاهشماري ايران است و در آن درباره آينده جهان پيش بيني هايي شده است ، يكي « زند وهومن يسن » است و ديگري « هادخت نسك ». شگفت است كه اكثر پيش بيني هاي اين دو كتاب ، درست از آب درآمده است.

بر پايه اساطير ايران ، در سه هزاره نخست گاهشماري ايراني ، جهان مينوي بوده است. يعني بهشتي كه آدمي آرزوي رسيدن به آن را دارد. بر پايه متن « بندهش » ، جهان ناگرفتار و در حالت بي انديشه اي و بي حركتي بوده است. در سه هزاره دوم ، جهان شكل مادي پيدا مي كند و آنچنان كه « بندهش » مي گويد بي پتياره و بي آفت و به كام اهورامزدا بوده است. در هزاره دوم ، اولين انسان ، يعني كيومرث و اولين حيوان ، گاو « يكتا آفريد » ، پديد مي آيد. در آغاز هزار هفتم ، كه ميزان ( ترازو ) ناميده مي شود ، هجوم اهريمن شروع مي شود. در اين هزاره جهان دچار پتيارگي مي شود. در اين دوره كه اهورامزدا و هم اهريمن كامروا بوده اند ، مرگ كيومرث و گاو يكتا آفريد روي مي دهد و از بذر كيومرث ، دو ساقه ريواس ، به نام « مشي و مشيانه » ، مي رويند. كشته شدن جم و فرمانروايي هزار ساله ضحاك هم در اين دوره است. تا آن كه فريدون او را در دماوند به بند مي كشد. زايش زرتشت و سي سال پادشاهي گشتاسب در پايان اين هزاره است. در هزاره دهم نبرد نهايي اهورامزدا و اهريمن روي مي دهد.

در اين دوره است كه حمله جعلي اسكندر اتفاق مي افتد. اما اين را بگويم كه كسي به نام اسكندر ، هرگز وجود نداشته است. آن كه از او نام مي برند « الكساندر » پسر فيليپ مقدوني است. از ديد زبان شناختي هيچگاه الكساندر به اسكندر تبديل نمي شود. ماجراي اسكندر و حمله اش به ايران ، ماجراي پيچيده اي است كه من بيش از بيست سال است كه در اين باره تحقيقي مي كنم و باور دارم كه به ياري دانش رياضي مي توان ثابت كرد كه چنان حمله اي به ايران نشده است. آن كه او را اسكندر ناميده اند « اشكتار » نام دارد و راز آن را بايد در تاريخ اشكانيان جست.

بعد از حمله اسكندر ، روزگار اردشير و ساسانيان و پديد آمدن اعراب و پيدايش « بهرام ورجاوند » از هند و برون آمدن « پشوتن » از گنگ دژ در هزاره دهم روي مي دهد. هزاره يازدهم زمان پيدايش « اشيدر » پسر زرتشت و نيز پديداري « ملكوس جادو » و ريزش باران ملكوسان است. پس جم از « ور جمكرد » بيرون مي آيد و جهان تازه و نو مي شود. « اشيدر ماه » پسر ديگر زرتشت در هزاره دوازدهم خواهد آمد. در اين هزاره است كه ضحاك بندها را مي گسلد و با پيدايش « سوشيانس » پسر سوم زرتشت ، گرشاسب نيز از خواب بيدار مي شود و با كشتن ضحاك به عمر جهان پايان مي دهد. آنگاه است كه رستاخيز پديدار مي شود.

 

 

 

 

 

 

 

برنامه ی سخنرانی های هفتگی بنیاد فرهنگی جمشید 4مهر تا 2آبان

 

یکشنبه 4 مهر ماه: خاستگاه و همبستگی تباری ایرانیان از دریچه ی ژنتیک و انسان شناسی
پژوهشگر: سورنا پیروزی
یکشنبه 11 مهر ماه: مهرگان، مهرایزد و مهریشت و پرسش و پاسخ
پژوهشگر: مهربان پولادی
یکشنبه 18 مهر ماه: تقویم و گاه شماری در فرهنگ ایرانی
پژوهشگر: یارتا یاران
یکشنبه 25 مهر ماه: گاه شماری زرتشتیان امروز
پژوهشگر: بوذرجمهر پرخیده
یکشنبه 2 آبان ماه: بررسی روزها در گاه شماری باستانی
پژوهشگر: بهرام روشن ضمیر

 

 

 

سخنراني فرهاد وداد در بنياد جمشيد


فرهاد وداد ، شاهنامه پژوه و نويسنده كتاب « راز گونه هاي داستان بيژن و منيژه در شاهنامه فردوسي » ، پسين دوشنبه 28 تيرماه در بنياد فرهنگي جمشيد جاماسيان ، با باشندگي شماري از دوستاران شاهنامه ، سخنراني كرد. گفتار او درباره بخشي از داستان « جنگ بزرگ كيخسرو با افراسياب » در شاهنامه فردوسي و شناسايي و يافتن جايي بود كه در آن داستان به نام « فم الاسد » خوانده شده است. آنچه پس از اين مي آيد ، سخنان وداد در همان نشست است.

شاهنامه فراتر از تاريخ است. فلسفه ، جهان بيني ، جغرافياي سياسي ، جانور شناسي ، گياه شناسي ، نقاشي ، رنگ ، نورپردازي و بسياري از جُستارهاي ديگر را در شاهنامه مي توان يافت. هر كس نيز ، به فراخور دانش و آگاهيهاي خود ، مي تواند به نكته هاي شگفت انگيزي در اين اثر بي مانند ، برسد. اين كتاب ، حتا اگر تنها از ديد تاريخي نگريسته شود ، سرگذشت انسانها از باختر مصر تا خاور چين است.
پيداست هنگامي كه مي خواهيم شاهنامه را بررسي كنيم ، نخست سراغ كتابهاي شاهنامه پژوهي خواهيم رفت. اما شوربختانه بيشتر كساني كه به شاهنامه پرداخته اند ، اين اثر بزرگ را افسانه و استوره قلمداد مي كنند و در اين باره داد سخن مي دهند كه: استوره و افسانه چيست و چگونه پديد مي آيد و رشد مي كند. در حالي كه فردوسي درباره شاهنامه اش به روشني مي گويد: « تو اين را دروغ و فسانه مدان ». ناگزير، خواننده دچار دوگانگي مي شود و سر در گم مي ماند كه آيا بايد سخن پديد آورنده اثر را بپذيرد ، يا برداشت نويسندگاني كه شاهنامه را افسانه گمان مي برند؟
آيا شاهنامه افسانه و استوره است؟

براي اين كه بدانيم سخن فردوسي درست است يا كساني كه شاهنامه را افسانه و استوره مي پندارند ، راهي وجود دارد. هنگامي كه ما خبري را از جايي مي شنويم اگر آن خبر ، يا گزارش ، در مقياس هاي زماني و مكاني بگنجد ، حتا اگر زياده گويي و اغراق آميز باشد ، نمي تواند افسانه باشد. اما اگر آن خبر و گزارش ، پارامترهاي مكاني و زماني را نداشته باشد آنگاه به سادگي مي توان آن را افسانه دانست. براي همين است كه چون در « ايلياد » و « اديسه » و « گيلگمش » پارامتر زمان و مكان را نمي توان يافت ، در رده افسانه ها جاي مي گيرند. اكنون براي اين كه نشان بدهيم كه شاهنامه در شمار افسانه ها نيست ، بايد بكوشيم تا عناصر زماني و مكاني آن را شناسايي كنيم. يكي از اين عناصر ، جايي به نام « فم الاسد » است كه در داستان « جنگ بزرگ كيخسرو با افراسياب » ، به آن اشاره شده است.
داستان چنين است كه كيخسرو پس از آن كه چيني ها را شكست مي دهد ، به سوي « مُكران » لشكر مي كشد و پس از پيروزي بر مكرانيان ، گروهي را بكار مي گيرد تا كشتي هايي بسازند. بدين گونه او از « آب زره » مي گذرد. البته ما نمي دانيم كه آب زره كجاست. به هر روي ، كيخسرو شش ماه در كشتي مي ماند تا از آب بگذرد. در ماه هفتم است كه به « فم الاسد » مي رسد. « فم الاسد » به معني دهانه ي شير است و گفته اند كه جاي خطرناكي در دريا بوده است. كيخسرو از آنجا مي گذرد و به ساحل سرزميني مي رسد كه پوشيده از شن روان بوده است. به او مي گويند كه از آن جا تا « گنگ دژ » صد فرسنگ راه است. اين راه نه آب دارد و نه كوه. كيخسرو رهسپار گنگ دژ مي شود و يكسال در آنجا مي ماند و سپس از همان راه به مكران بازمي گردد.
پاره اي از بيت هاي فردوسي در اين بخش از شاهنامه چنين است: « چو آمد به نزديك آب زره / گشادند گُردان ميان از گره ؛ همه كارسازان دريا به راه / ز چين و زمكران همي برد شاه ؛ به خشكي بكرد آنچه بايست كرد / چو كشتي به آب اندر افكند مرد ؛ بفرمود تا توشه برداشتند / به يك ساله تا آب بگذاشتند ؛ جهاندار نيك اختر راه جوي / برفت از لب آب پُر آب روي ؛ بر آن بندگي بر فزايش گرفت / جهان آفرين را نيايش گرفت ؛ همي خواست از كردگار بلند / كه او را به خشكي برد بي گزند ؛ ... پُر آشوب دريا از آن گونه بود / كزو كس نرستي به دل ناشخود ؛ به شش ماه كشتي برفتي بر آب / كزو ساختي هر كسي جاي خواب ؛ به هفتم كه نيمي گذشتي ز سال / شدي كژ و بي راه باد شمال ؛ سر بادبان تيز برگاشتي / خله پيش ملاح نگذاشتي ؛ به جايي كشيدي ز راه خرد / كه ملاح خوانديش فم الاسد ». اكنون پرسش ما اين است كه « فم الاسد » ي كه كيخسرو از آنجا گذشت ، كجاست و چگونه جايي بوده است؟
« فم الاسد » شاهنامه
در كتابهاي پيشينيان ، اشاره اي به « فم الاسد » نشده است. تنها در نقشه هاي كتاب « مسالك و ممالك » استخري ، جايي به نام « فم الاسد » نشان داده شده است ، بدون آن كه توضيحي درباره آن آمده باشد. با سنجش نقشه كتاب استخري با نقشه هاي كنوني ، مي توان جاي آن را در دلتاي اروند رود گمان بُرد. به هرروي ، از بيت هايي كه فردوسي درباره « فم الاسد » مي آورد ، مي توان دريافت كه « فم الاسد » ويژگي هايي از اين دست داشته است: نخست آن كه دوري آن از مكران ، برابر با 6 تا 7 ماه كشتيراني بوده است ؛ دوم آن كه سرزمين هاي نزديك به « فم الاسد » كويري پوشيده از شن روان بوده است ؛ ديگر آن كه اندازه راه « فم الاسد » تا گنگ دژ ، كمتر از 600 كيلومتر بوده است ؛ و سرانجام آن كه از ساحلي كه كيخسرو پياده شد تا گنگ دژ ، نه آبي مي يافتند ، نه كوهي ديده مي شد.
براي آن كه بتوانيم چنان ويژگي هايي را پيدا كنيم ، بايد دريابيم كه تندي كشتي راني در دوران باستان ، چقدر بوده است؟ از اين پس ، اين فيزيك است كه به كمك ما مي آيد. به هر روي ، براي رسيدن به اين هدف ، ناگزيريم كه چگونگي گذر كشتي ها را از آب ، از دوران باستان تا روزگار كريستف كلمب ، بررسي كنيم. اين كار كمك خواهد كرد تا منحني رشد تندي كشتيراني را بدست بياوريم و دريابيم كه كيخسرو بيشترين و كمترين راه آبي را در چه بازه زماني مي توانسته است طي كند.


از مجموع بررسي ها و دقت در گزارش هايي كه هرودوت ، پليني ، ناصرخسرو ، ابن بطوطه و كريستف كلمب به دست داده اند ، مي توانيم بگوييم كه كمترين راه دريايي كه كيخسرو طي كرده ، 4100 كيلومتر و بيشترين آن 7400 كليومتر بوده است. اكنون بايد ديد كه راه « فم الاسد » ي كه كيخسرو براي رسيدن به آن ناگزير بوده كه چنين مسير طولاني را بپيمايد ، كدام است؟
يك راه مي تواند همان دهانه اروند رودي باشد كه در نقشه كتاب استخري آمده است. اما اين راه پذيرفتني نيست ؛ چون كمتر از 1800 كيلومتر است. باز گفته اند كه راه پيموده شده ي كيخسرو از « سيلان » مي گذشته است. اما اين گمان نيز درست نيست ؛ چون تمام جايهاي سيلان ، سر سبز و پوشيده از مزارع چاي است و شن رواني كه فردوسي بدان اشاره مي كند ، ندارد. ناگزير بايد در جستجوي راه سومي بود. اما اين راه كجاست؟
نشانه ها به ما مي گويند كه اين راه سوم با تمام آنچه كه فردوسي مي گويد ، همخواني دارد و بايد « فم الاسد » را در همين مكان دانست. آن همخواني ها چنين اند: اندازه راه درياي اش با گزارش فردوسي يكي است ؛ سرزمين آن پوشيده از شن روان است ، جنوب شاخاب آن گرداب هاي دريايي سهمگيني دارد و رهايي كشتي ها از آنجا آسان نبوده است ؛ « گنگ دژ » كه فردوسي در اين بخش از شاهنامه ، از آن نام مي برد ، همان بيت المقدس است. در راه مصر به گنگ دژ نيز نه آبي وجود دارد و نه كوهي ديده مي شود.
اكنون با كمك اين نشانه ها ، مي توان « فم الاسد » را شناسايي كرد. اين مكان در جنوب جزيره « تيران » و شمال درياي سرخ و جنوب بندر عقبه و خاور مصر بوده است.
امانتداري فردوسي در بازگويي داستان هاي شاهنامه
اما نكته ي ديگر كه باريك بيني و دقت و امانتداري شگفت انگيز فردوسي را نشان مي دهد ، همساني گزارش او با روايت هرودوت است و نيز توصيف او از موجودات عجيب و غريب دريا. هرودوت در كتاب چهارم ( بند 44 ) مي گويد :« داريوش كه گشايشگر بزرگترين بخش هاي آسيا بود ، براي شناخت اين رود و دريافتن اين كه دريا به كجا مي رسد ، چندين مرد درستكار را به كشتيراني در اين رود گماشت. يكي از اين مردان « سيلاكس كاريانتي » بود. آنها از سرزمين « پاكتيكال » به سوي پايين رود و پس از آن بسوي خاور ، تا دريا ، بادبان كشيدند. آنها به سوي باختر كشتي راندند و پس از 30 ماه دريانوردي ، به جايي رسيدند كه پادشاه مصر ، فينيقي ها را از راه دريا ، به ليبي فرستاده بود. پس از اين دريانوردي بود كه داريوش ، بهره برداري از درياي آنجا را آغاز نمود ». پس اين قسمت از شاهنامه ، بازمي گردد به تاريخ داريوش يكم و ماموريت « سيلاكس » در سالهاي 521 تا 518 پيش از ميلاد.
تنها نكته ي ديگري كه باقي مي ماند ، توصيفي است كه فردوسي از آن درياي شگفت آور و موجودات عجيب و غريب آن مي كند. آن بيت ها چنين است: « شگفت اندر آن آب مانده سپاه / نمودي به انگشت هر يك به شاه ؛ به آب اندرون شير ديدند و گاو / همي داشتي گاو با شير تاو ؛ همان مردم و موي ها چون كمند / همه تن پُر از پشم چون گوسفند ؛ گروهي سران چون سر گاوميش / دو دست از پس پشت بُد پاي پيش ؛ يكي تن چو ماهي و سر چون پلنگ / يكي سر چو گور و تنش چون نهنگ ؛ يكي را سر خوك و تن چون بره / همه آب از اينها بُدي يكسره ».
به چيزهايي كه فردوسي مي گويد ، دقت كنيد: سر خوك ، تن بره ، سر گاوميش ، سر گور. ما بايد ريشه اين موجودات را در ميان افسانه هاي عبري و فينيقي پيدا كنيم ؛ چون كيخسرو به سرزمين آنها رسيده است. براي اين كار بايد نگاره اي از « سباستين موستلر » ، دانشمند عبري شناس ، را كه در سال 1550 ميلادي كشيده است ، ديد. نگاره موستلر دقيقا شبيه گزارش فردوسي است. اثر او را من از كتابي گرفته ام كه يهودي ها چاپ كرده اند. در نگاره موستلر ، سر گراز و تن نهنگ و سرگاوميش ، در دريايي كه او كشيده ، ديده مي شود. پس آنچه را كه فردوسي ، در اين بخش از شاهنامه ، توصيف مي كند ، تخيلات او نيست ، بلكه افسانه شناسي عبري ها و فينيقي هاست. اكنون با اطمينان مي توان گفت كه « فم الاسد » كجاست و چه ويژگيهايي داشته است.
آنچه در پايان بايد بيفزايم اين است كه شاهنامه را ، شوربختانه ، مستشرقين براي ما باز كرده اند. آنها مي كوشند شاهنامه را فروتر از « ايلياد » و « اديسه » هومر نشان دهند و از جايگاه اثر فردوسي بكاهند. اما واقعيت اين است كه هرگز آن دو كتاب با شاهنامه درخور سنجش نيستند. سنجش اثر بي مانندي چون شاهنامه با « ايلياد » و « اديسه » همانند آن است كه دانش پزشكي را با دارو درمان هاي ابتدايي مقايسه كنيم. شاهنامه پُر از دانستنيها و داده هايي است كه همانند آن را در هيچ كتاب ديگري نمي توان يافت. تنها بايسته است كه وقت بگذاريم و در اين كتاب جستجو كنيم و پژوهشگرانه به داستان هاي آن بنگريم. /


 

 

 

 

 

 

 

پیش درآمدی بر هویت تاریخی ایران
سخنران: بهرام روشن ضمیر
زمان: یکشنبه 16 خورداد ماه


این کشور از آغاز در جامعه ملل که سپس به سازمان ملل تغییر یافت، عضویت داشت. ولی با نام پرشیا به انگلیسی و پرسیا به زبانهای دیگر اروپایی. تا اینکه در سال 1314 – 1935 رضا شاه با صدور فرمانی به همه دولتهای جهان اعلام داشت که اگر زین پس در مکاتبات خود نام ایران را به کار نبرند، با آنها برخورد خواهد شد. این اقدام دولت ایران، اگرچه نام راستین و درست کشور ما را در سطح جهان جا انداخت، ولی باعث یک دوگانگی و آشفتگی شد. چراکه جهانیان همچنان کالاهای فرهنگی و میراث معنوی ملت ما را با پسوند پرشین و پرسیک میشناختند. که مهمترین آنها خلیج فارس و زبان فارسی بوده است. البته به مرور برای نخبگان و بزرگان و فرهیختگان علمی و فرهنگی جهان جا افتاد که آنچه با پسوند پرشین در جهان شناخته میشود مربوط به ملتی است که نام کشورش ایران است. ولی عوام جهان، به ویژه در نقاط دور همچو اروپا و آمریکا میان این دو تفاوت قائل بودند و آنها را دو کشور یا دو ملت بی ربط به هم تصور میکردند. مرور زمان باعث سرشناسی بیشتر ایران شد. ایران کشوری نفت خیز بود که مورد اشغال متفقین قرار گرفت و استالین و روزولت و چرچیل در تهران کنفرانس اتحاد برگزار کردند. ایران کشوری بود که نفتش را ملی کرد و در برابر انگلیس ایستاد. ایران کشوری بود متحد آمریکا و جهان غرب که رویای روسها برای دستیابی به آبهای گرم را نقش بر آب کرد. ایران کشوری بود که در سال 1979 در آن انقلاب شد و طی آن پادشاهی سکولار پهلوی جای خود را به جمهوری اسلامی داد. و سپس به گروگانگیری کارکنان سفارت آمریکا پرداخت و 8 سال با عراق جنگید. ایران کشوری است که در سالهای اخیر پرونده هسته ای آن مهمترین موضوع مرتبط با آن در سطح جهان است. کشوری که در زمینه سیاست همواره موضوعی داغ برای جهانیان محسوب میشود ولی در زمینه فرهنگ و تاریخ و تمدن، هر آنچه داریم در یک حوزه دیگر زیر نام پرشیا قرار داده شده است.
دانشنامه ها و دایره المعارف های جهان خوشبختانه و یا بدبختانه، تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران باستان را زیر نام کشوری به نام پرشیا گذاشته اند. و به شخصیت های بزرگ فرهنگی ایرانی همچون شاعران و عارفان و دانشمندان سده های پس از اسلام، پسوند پرشین داده اند. در این دانشنامه ها، ایران کشوری است که تاریخش از 500 سال پیش یعنی از زمان صفویان آغاز میشود. چیزی که نادرست هم نیست. چراکه شاه اسماعیل صفوی 850 سال پس از حمله عربها، برای نخستین بار، یک پادشاهی ایرانی بنیاد نهاد که همه فلات ایران را در بر میگرفت. از آن تاریخ تا امروز بخشهایی از کشور ما از دست رفته و ایران ما کوچکتر شده است.
در عین حال ایران نامی است فرهنگی – تمدنی. که همین امروز هم میتوانیم آنرا برای مفاهیم انتزاعی و معنوی به کار بریم. از این جهت سرزمینی که دارای این مفاهیم است، از تاجیکستان و حتا بخشهایی از چین و هند در شرق و همه آسیای میانه تا قفقاز و ارمنستان و بخشهایی از ترکیه و عراق امروزین گسترده شده است.
پژوهشگران برای جلوگیری از اشتباه شدن ایران سیاسی _با مرزهای کنونی_ و ایران فرهنگی، از نامهایی چون ایران بزرگ، ایران زمین و یا ایرانشهر بهره میبرند.
بیگمان بر دوش ماست تا به مردمانی که امروز به اشتباه خود را پاکستانی و تاجیک و افغان و ترک آذربایجان و عرب عراقی میخوانند، ثابت کنیم که در اشتباهند. آنان قربانی سیاستهای ابرقدرتها، به ویژه دو امپراتوری روس و انگلیس هستند. ولی به شرط آنکه در درون مرزهای خودمان، با مردمانی آگاه روبرو باشیم. که خود را بشناسند.

برگردیم به نام ایران.
این نام که گفتیم بیشتر از سوی خود ایرانیان به کار میرفته تا از سوی بیگانگان، بیگمان اصیل ترین و کهن ترین نام یک کشور است که هنوز زنده است. و جالب است بدانید که دشمنان ایران گویی از این نام بترسند، از به کار بردن آن طفره میرفتند.
امروز تجزیه طلبان چنین ادعا میکنند که ایران کشور و ملت واحد و یگانه ای نیست. بلکه سرزمینی است دارای چندین ملت یه به قول خودشان کثیر المله!! استنادشان به همان ماجرایی است که در آغاز بیان شد. یعنی اینکه تا زمان دستور رضا شاه به جهانیان برای جایگزینی نام ایران در مکاتبات به جای پرشیا، نام این کشور پرشیا یا همان پارس یا فارس بود. آنگاه چنین نتیجه میگیرند که ایران کشوری جعلی است که از جمع شدن چند کشور به همراه کشوری به نام فارس ایجاد شده است!!. و باید تجزیه شود و از دل آن چند کشور به نامهای استانهایی که اکنون وجود دارند، ایجاد گردد.
این ادعای خنده آور، حتا ارزش بررسی در محافل علمی و آکادمیک را هم نداشته و ندارد. چراکه بی هیچ شکی، ایرانیان، خودشان به سرزمین خودشان همواره ایران میگفتند و نام دیگری را برایش به کار نبرده اند.
این سنت که مردم کشوری، به کشور خود نامی بدهند و دیگران به آنها چیز دیگری بگویند، سنتی است همه گیر در جهان. سرشناس ترین نمونه باستانی آن یونان است. یونانیان به کشور خود هلاس گفته و زبان و فرهنگ خود را با نام هلن میشناختند. ایرانیان از آنجا که در زمان هخامنشیان به سرزمین ایونی در ترکیه امروزی دست یافتند و با آنها آشنا شدند و سپس دریافتند که در اروپا هم مردمانی هستند همزبان و هم فرهنگ همین ایونی ها، بنابراین به آنها هم ایونی یا یونی گفتند. و جمع آن میشود ایونیان یا یونیان. به مرور واژه یونیان به واژه یونان تبدیل شد و به آن سرزمین اطلاق گشت. به مرور ایونیان اصلی در آسیا نابود و حل شدند ولی آنها که در اروپا بودند، باقی ماندند. و بدین جهت هنوز هم به این کشور میگوییم یونان. و اعراب هم از ما آموختند که همین نام را به کار برند. جالب آنکه رمی ها، به آنها میگفتند گریک و به کشورشان میگفتند گریس. و چون زبانهای اروپایی همه از لاتین شاخه شده، امروز نام بین المللی این کشور گریس و نام مردمانش گریک است.
نمونه سرشناس نوین تر، آلمان است. رمی ها به این اقوام شمال اروپا که به شدت با آنها میجنگیدند میگفتند اقوام جرمان. زبان انگلیسی همین واژه را از لاتین گرفته و به همین جهت نام بین المللی این کشور جرمانی است. درحالیکه خود آنها به خودشان میگویند دوئیچ و به کشورشان میگویند دوئیچلند. فرانسوی ها و اسپانیاییها به این کشور میگویند آله مان یا آله مانیا. دلیلش تاریخی است. اقوامی به نام آله مانی از سرزمینی که امروزه آنرا آلمان میشناسیم، به فرانسه حمله میکردند و بدین جهت مردمان این منطقه، نام این اقوام که با آنها بیشتر برخورد داشتند را بر روی نام آن سرزمین مادر گذاشتند. ما ایرانیها نیز چون با زبان فرانسه مانوس بودیم، از زمان قاجار همین آله مان را به کار بردیم که به آلمان تغییر یافت.
جالب است بدانید که فرانسه، برگرفته از واژه فرانکز است. که واژه ای است با اصلیت آلمانی به معنای آزاد مردان. صدای "ک" را در برخی زبانها همچو سلتیک یا لاتین، با "C" نشان میدهند. به همین جهت Franks را به انگلیسی France نوشتند ولی بر اساس قانون خوانش انگلیسی آنرا فرانس خواندند. خود فرانسویان آنرا به شکل Francais نوشتند ولی سپس در تحول زبانی آنرا با صدای "س" خواندند که وارون قوانین خوانش خودشان است و آنگاه به ویرایش دیکته پرداخته و آنرا به شکل Franḉais نوشتند. خود واژه celt هم در اصل kelt بوده که با C نگاشته شده و به شیوه انگلیسی "س" خوانده میشود. نام اصلی این کشور گل یا گالیا است که 2050 سال پیش به تصرف رمی ها در آمد. حدود 1000 سال پیش به جهت یورش اقوامی به نام فراکز که پادشاهی تشکیل دادند، کم کم نام فرانسه به کار رفت.
بریتانیا نامی است که رمی ها بر این جزیره بزرگ نهادند و مردمان آنجا که مانند فرانسوی ها، سلتی بودند را بریتونز میخواندند. سپس آنگلوساکسون ها به آنجا یورش برده و شهرها را اشغال کردند و بومیان به اطراف کشور یا کوهها رفتند. بدین ترتیب زبان انگلیسی غالب شد و نام Anglais بر بخش مرکزی گذاشته شد. ولی به کل جزیره شامل "انگلیس، اسکاتلند و ولز" بریتانیا گفته شد.
مراکش را میشناسید. جالب است بدانید که مراکش نام شهر و استانی است در کشوری که نام بین المللی اش مروکو است و نام ملی اش مغرب.
یا مصر که نامی است که عربها بر آن گذاشته اند و نام بین المللی اش Egypt است که معرب آن قبط است.
این چند نمونه بسیار مشهورند، وگرنه نمونه فراوان است. حال آیا کسی میتواند به این دلیل که نام ملی یک کشور با نام بین المللی اش متفاوت است، یا اینکه دیگران نام بخشی از یک سرزمین را به کل آن سرزمین تسری میدهند، حکم به چندگانگی داده و نام اصلی را جعلی بخواند؟!
حتا اگر رضا شاه چنین نمیکرد و امروز همچنان نام بین المللی ما پرشیا یا پرسیا میبود، باز هم دلیلی بر نادرست بودن نام ایران نبود. چراکه همان دانشنامه ها و محافل معتبر که مینویسند و میگویند که ایران، پیش از سال 1935، پرشیا خوانده میشد، در ادامه می افزایند که البته ایرانیان از یک پیشینه بسیار دراز در به کارگیری واژه ایران برای کشور خود برخوردارند.
نامهای کشورهای خاورمیانه بی استثنا جعلی و ساختگی اند. نامهایی چون امارات متحده عربی و قطر و بحرین و کویت و اردن که همگی در چند دهه اخیر به شکل مصنوعی ساخته شده اند. سوریه مثلا به آشور یا آسور باستان اشاره دارد. جالب آنکه سرزمینی که در دوران ساسانی آسورستان خوانده میشد، بیشتر شامل عراق امروزین بود و نه سوریه. عراق یعنی چه؟ عراق معرب اراک است. عربها عادت داشتند تا "ک" را به "ق" تبدیل کنند. همچون سقراط (سوکراتس) و قسطنطن (کنستانتین) و قزوین (کاسپین). عراق به غرب فلات ایران میگفتند. اتفاقا بیشتر به استانهای غربی ایران امروز عراق میگفتند و به عراق امروز، بین النهرین میگفتند. حافظ در شعرش میگوید "عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ _ بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است". در اینجا بیگمان شاعر بغداد را عراق نمیداند که هر دو را به کار میرود و میگوید در عراق شهره شهر شده و قصد دارد آوازه اش را به بغداد برساند. یا میدانیم که به سبک شعری که در نیمه غربی ایران شکل گرفت، سبک عراقی میگویند که بیگمان پایگاهش در بغداد نبوده. ولی در برخی نوشتارها به عراق عرب و عراق عجم اشاره شده که منظور از عراق عرب بخشهای جنوبی عراق امروزین است. پس در ایرانی بودن این نام هیچ شکی نیست. همچنانکه "بغ داد" نیز نامی پهلوی است. این کشور جعلی پس از جنگ جهانی یکم به دست انگلیس ساخته شد و سرزمین های آزاد شده از دست عثمانی ها که غنیمت انگلیس بود بخشی با نام عراق و بخشی با نام اردن استقلال یافت. سرزمین هایی که در دست فرانسه بود بخشی با نام سوریه و بخشی با نام لبنان ساخته شد. دلیل استقلال لبنان از سوریه، نه این است که لبنان خاستگاه تمدن کهن و ارزشمند فینیقیه بوده. چراکه لبنانیان زمان جنگ جهانی نخست، حتا اسمی از فینیقیان و تمدن کهن آنان نشنیده بودند. دلیلش سکونت عربهای مسیحی در این سرزمین بود که باعث شد فرانسوی ها کشوری بسازند که مسیحیان در آن اقلیت نباشند.
کشور دیگر منطقه ترکیه است. نامی جعلی که پس از فروپاشی عثمانی از سوی پان ترک های حاکم بر این کشور گذاشته شد. بدون کوچکترین سند و مدرکی از گذشته. آن سرزمین هرگز نام ترکیه نداشته است.
بدترین نام در میان کشورهای منطقه، نام جمهوری آذربایجان است. تاریخ میگوید، آذربایجان یا آتورپاتیکان باستانی به سرزمین جنوب رود ارس یعنی جایی که امروز استانهای آذربایجان شرقی و غربی و اردبیل است گفته میشد. به شمال ارس اران و شیروان و بادکوبه و قفقاز و نخجوان گفته میشد و هرگز هیچکس به آنجا آذربایجان نگفته بود. روسیه این سرزمین را از ایران قاجاری گرفت. پس از کمونیستی شدن روسیه، 80 سال پیش نام جمهوری داخلی آذربایجان بر این منطقه گذاشته شد. و این جعل تاریخی هدفی نداشت جز اینکه این منطقه روزی به جنوب ارس بپیوندد. رویایی که استالین در آخرین سالهای عمرش به آن نزدیک شد ولی با سیاست خوب دولت وقت ایران و پشتیبانی آمریکا، آذربایجان، در ایران ماند. پس از فروپاشی شوروی، جمهوری آذربایجان به ثبت سازمان ملل رسید. جا داشت که ایران به شکل رسمی اعتراض کند و این نام را به رسمیت نشناسد. عین همین کار را یونان کرد. هنگامی که یوگوسلاوی فروپاشید و جمهوری مقدونیه از درون آن قد برافراشت و به ثبت سازمان ملل رسید. یونان به شدیدترین شکل ممکن اعتراض کرد و این کشور را به جهت نامش به رسمیت نشناخت. چراکه نام یکی از استانهای درونی یونان، مقدونیه است. پس آذربایجان هم نامی ایرانی و جعلی برای آنهاست.
ترکمنستان و دیگر کشورهای آسیای میانه همه دارای پسوند ایرانی استان هستند. ترکمنستان نیز کشوری تازه تاسیس است که هیچ سابقه ای در تاریخ ندارد. ازبکستان کمی کهن تر است و همدوره صفویان. ولی خنده دارترین نام متعلق به تاجیکستان است. بهترین معنایی که برای تاجیک گفته اند، این است که تاجیک همان تازیک است. تازیک از دو بخش تازی و پسوند ایک پهلوی است. یعنی عرب. گویا در آن منطقه در دوره ای خاص، ترکها که قدرت را داشتند، به غیر ترکها میگفتند تازیک یا تاجیک. و این نام بر روی غیر ترکهای آن منطقه ماند تا اینکه کشور شدند. پس این نام نیز ایرانی است و برای آن قوم، بی معنا.
افغانستان یعنی چه؟ در ادب پارسی افغان یعنی شیون و مویه. آنجا که حافظ میگوید "رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد _ صد لطف چشم داشتم و یک هم نظر نکرد. ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت_وان شوخ چشم ببین که سر از خواب بر نکرد".
با این حساب افغانستان یعنی سرزمین شیون و مویه که به راستی با تاریخ معاصر آنها هم همخوانی دارد. مردمی که کشوری جعلی بسازند و نام کشورشان سرزمین شیون و مویه باشد، سرنوشتی بهتر از این ندارند.
پاکستان یعنی چه؟ در جریان مبارزات استقلال طلبانه هندی ها بر ضد انگلیسی ها، به مرور جریان مسلمان هویت خود را متمایز کرد و در پایان کار که انگلیس حاضر به خروج از هند شده بود، مسلمانان هند با خیانت به وحدت هندیان، اعلام کردند که خواهان کشوری مستقل برای مسلمانان هندی هستند. و بی شرمانه نام پاکستان را برایش برگزیدند. چون مسلمانان را پاک و هندوها را نجس میدانستند. پس دو بخش مسلمان نشین هند در شرق و غرب شبه قاره، به نام پاکستان شناخته شد. هندوها از ترس مسلمانان از این سرزمین ها گریختند ولی مسلمانان هند در آنجا باقی ماندند و امروز هند به اندازه جمعیت پاکستان، مسلمان دارد و آنان با آزادی زندگی میکنند. به گونه ای که رئیس جمهور هند هم مسلمان است. پاکستان به کشمیر مسلمان نشین نظر افکند و بخشی از آن را ستاند و برای باقی آن به جنگ ادامه داد که تا امروز ادامه دارد. ولی باقی ماندن دو بخش پاکستان شرقی و غربی که به هم راه نداشتند زیر یک پرچم ممکن نشد و پاکستان شرقی با نام بنگلادش مستقل شد. پاکستان غربی هم در جنگ های قبیله ای و خونریزی های شیعه – سنی و کودتاهای نظامی غرق بوده است.
بنابراین با یک نگاه دریافتیم که نه همه کشورهای منطقه ما جعلی و تازه سازند. بلکه تقریبا نام همه آنها نامی ایرانی و به سرقت رفته از ایران و در عین حال بی معنا و بی هویت برای آنهاست.

اما نام ایران :
کهن ترین سند برای نام ایران اوستا است. در بخشهای گوناگون اوستا از سرزمینی سخن رفته به نام "آئیریانا وئیجه" و آنرا خاستگاه اصلی قوم آریایی دانسته اند. آئیریانا در تحولات زبانی به آریانا تبدیل شده که تاریخنگاران به سرزمینی که امروز آنرا با نام افغانستان میشناسیم میگفتند. واژه آریان را تاریخ نگاران باستان به ویژه یونانی های باستان شناخته بودند و به اقوام ایرانی از جمله مادها، آریان یا همان آریایی میگفتند. واژه "ایر" ساده شده واژه ائیر در زبان پهلوی به معنای نژاد ایرانیان و آزادگان و نجیب زادگان به کار میرفت. "آن" در پهلوی و فارسی هم معنای جمع دارد و هم معنای وابستگی. و جالب آنکه در هر دو مورد ترکیب ایران درست است. ایران به معنای مجموع ایرها یا آریاییها کهن تر است. چراکه در کتیبه های ساسانی به واژه ایرانشهر اشاره میشود. شهر در زبانهای باستانی به معنای کشور بود و ایرانشهر یعنی کشور آریایی ها. از سوی دیگر اگر آن را پسوند وابستگی و مالکیت بدانیم، ایران یعنی منسوب به ایر، از آن ایر و برای ایر. ایر هم که گفتیم یعنی نژاد آریایی. در شاهنامه نزدیک به هزار بار واژه ایران به کار رفته است. آنهم در زمانی که اصلا چنین کشوری وجود نداشت. همچنین است در آثار نظامی گنجوی. و این خود نشانگر جا افتاده بودن این نام است.
ولی مورخان یونانی که ایران را با امپراتوری هخامنشیان پارسی میشناختند، به ایران، پرسیا میگفتند. خود هخامنشیان، اگرچه نام قوم و خاستگاه خود یعنی پارس را همواره یاد میکردند ولی هرگز به کل امپراتوری و کشور پهناور خود پارس نگفتند. بنابراین امپراتوری پارسی، اصطلاحی است ساخته یونانیان که غربیها تا امروز به کار میبرند. درحالیکه ما عادت داریم بگوییم شاهنشاهی هخامنشی. همچنین است پادشاهی اشکانی که اروپاییها از گذشته تا امروز به آن میگفتند پادشاهی پارتی. یعنی ما به خاندان توجه داریم ولی آنها حوصله حفظ کردن نام خاندان را نداشته و به نام سرزمین خاستگاه بسنده میکنند. این سنت در میان تاریخنگاران حفظ شد و به عربها رسید که به ایران، فارس که معرب پارس است میگفتند. ولی در عین حال فارس و پارس نام بخشی از ایران بود و نه همه آن و خود تاریخنگاران عرب و یونانی و رمی هم میدانستند که پارس به مرکز و جنوب و جنوب غربی ایران میگفتند که امروز شامل استانهای خوزستان و چهارمحال و بختیاری و فارس و بوشهر و هرمزگان و یزد و تا نزدیک اسفهان و کرمان بود. در شرق پارس، سیستان بود و در شمال سیستان، خورآسان. در شمال پارس، ماد و آتورپاتیکان و در غرب آن آسورستان یا بین النحرین بود. تاریخنگاران عرب پس از اسلام به خوبی نام ایالات ایران را میدانستند ولی همچنان به شاهان ایران باستان، میگفتند ملوک فرس و گاهی هم ملوک عجم. هنگامی که شاه اسماعیل یا به جهت تعصب ایرانگرایی و یا به دلیل استراتژی حکومتی، به خود لقب "شاه ایران" داد، سلطان عثمانی که خود را خلیفه همه مسلمین میدانست، به او اخطار داده و از او خواست که لقب "شاه ایران" را از خود بر دارد و تشیع را رسمی نکند تا حکومتش از سوی عثمانی ها به رسمیت شناخته شود. شاه اسماعیل در هر دو مورد ایستادگی کرد تا شاهنشاهی ایران، بازیابی شود.
تاریخچه :
از 200 کشور جهان بیش از 110 کشور دهه ای هستند و باقی سده ای. فقط چند کشور از جمله ایران، یونان، چین، هند و مصر و ایتالیا (اگر آنرا رم بدانیم) هزاره ای هستند. یعنی آغاز تمدنشان به چند هزار سال پیش میرسد و هنوز زنده اند. با نگاه به خود این 6 کشور میبینیم که یونان در دوران باستان هرگز کشور نبود، بلکه مجموعه ای از دولت – شهرهای مستقل از هم بود که مدام در حال ستیز بودند. و سپس به اشغال اسکندر مقدونی درآمد و سپس رمی ها جای مقدونی ها را گرفتند و سپس جای خود را به ترک های عثمانی دادند تا اینکه 180 سال پیش اروپاییها برایشان یک پادشاهی ساختند و آنرا مستقل کردند تا جلوی عثمانی سد دفاعی باشد. از این جهت یونان کشوری 180 ساله است و نه هزاره ای. هند نیز چنین سرنوشتی دارد. در دوران باستان هرگز متحد و یکپارچه نبود و سپس بخشهای متمدن آن به دست اسکندر و مقدونیان درآمد. و پادشاهی هایی چندگانه در جای جای آن وجود داشت تا دوران محمود غزنوی و ترکها که از آن زمان باز اشغال ترکها و سپس مغولها را به چشم دید و سپس اگرچه یکپارچه شد ولی زیر نام کمپانی انگلیسی هند شرقی!! پس شاید باید نام آن را نیز از فهرست کشورهای هزاره ای حذف کرد.
مصر اگرچه در کهن بودنش تردیدی نیست ولی از 2500 سال پیش که به اشغال ما ایرانیها در آمد تا 80 سال پیش که انگلیسی ها آنرا با مرزهای کنونی مستقل کردند هرگز هویتی ملی و دولتی ملی نداشته.
چین در دوران باستان تمدنی دور افتاده در دورترین نقطه آسیا داشت و هرگز نه مراوده ای با جهانیان داشت و نه نامی از آن برده میشد. تا حدود 2000 سال پیش که جاده ابریشم را ساختند و چین با کمک ایران به اروپا پیوند خورد. در هزاره ای بودن چین شکی نیست ولی بسیار دیرتر از ایران نامی درخور پیدا کرد.
رقابت میان ایران و ایتالیا میماند. نخستین مشکل در نام است. تمدن کهن را به نام رم میشناسیم و هرگز آن تمدن نیرومند و سرشناس را کسی ایتالیایی نخوانده. ایتالیا نام شبه جزیره ای است که رمی ها یا همان لاتین زبانها در آنجا میزیستند و پس از چیرگی بر همسایگان نام خود را بر همه شبه جزیره و سپس همه قاره اروپا تحمیل کردند. درحالیکه ایران، ایران بود و ایران هست.
2600 سال پیش که ایران در زمان مادها و سپس هخامنشیان، ابرقدرت جهان بود، کسی اصلا نام رم را نشنیده بود. چون رم روستایی بود که چندی بعد نام جمهوری بر خود نهاد. 400 سال بعد رم با شکست کارتاژ اروپا را به دست گرفت و به ابرقدرت تبدیل شد. و از 2100 سال پیش برخورد میان ابرقدرت شرق یعنی ایران و ابرقدرت غرب یعنی رم آغاز شد. رم 200 سال پیش از سرنگونی ایران به دست عربها، زیر هجوم هون ها و گوتیک ها سر خم کرده و به زانو در آمده و تکه تکه شده بود.
از نظر دوام امپراتوری هم، ایران 1150 سال در دوران باستان یا تنها ابرقدرت جهان بود و یا یکی از دو ابرقدرت (زمان هخامنشیان تنها ابرقدرت و زمان اشکانی و ساسانی، یکی از دو ابرقدرت). پس از اسلام هم دستکم دو سده (صفوی و افشار) یکی از قدرتهای آسیا بود. حال آنکه تمدن رم از 200 پیش از میلاد تا 400 میلادی که فروپاشید، 600 سال ابرقدرتی جهانی بود. دیگر خبری از ایتالیا نبود تا سده 19. ایتالیا هم کشوری تازه تاسیس است. امپراتوری بیزانس به پایتختی استامبول امروزی هم که چندین سده ابرقدرت بود امروز وجود نداشته و بی وارث است.
پس آیا منطقی نیست اگر ایران را برترین تمدن و کهن ترین کشور هنوز زنده تاریخی بدانیم؟

 

 

نوروز پیوند دهنده ملتها 

۳۰ فروردين ۱۳۸۹

مهربان افسرکشمیری  

روز گذشته رضا نیکپور در بنیاد جمشید به روز جهانی نوروز و تاثیر آن بر دنیای امروز پرداخت. وی در آغاز سخنانش گفت: تنها ایران کنونی در ثبت جهانی نوروز نقش نداشته و کشورهای مجاور و همسایه ایران هم که با ایران از نظر فکری و نژادی و عقیده هم گروه اند، در این کار فرهنگی شرکت داشته اند، مانند برخی جاها در روسیه که هنوز خودشان را وابسته به فرهنگ ایرانی می دانند.
هم اکنون یکی از دغدغه ها این است که مرزبندیهای جغرافیایی کشورهای هم عقیده و با مشترکات فرهنگی را از هم جدا کرده است، ولی جشنهای نوروز بهترین بهانه برای نزدیکی و همبستگی بیشتر کشورهای هم عقیده و هم مرام است، همان طور که در گذشته جاده ابریشم کشورها را به هم نزدیک میکرده.
وی در ادامه به ویژگی ها و خواص نوروز پرداخت:
1-وحدت اندیشه و آرمان،یکسانی و یکشکلی بین قومیتهایی که دارای یک ایده و آرمان هستند نوروز مرزهای جغرافیایی را از میان میبرد و ملتها را به هم نزدیک میکند
2-هویت بخشی،نوروز تجلی گاه نمادها سمبلها و آیینهای مشترک است
3- قوت بخشیدن به ارتباطات بین خانواده ها و افراد فامیل و مقابله با آنچه که بحران هویت خوانده می شود با توجه به روی آوردن به معنویات. رویهمرفته جشنهای ایرانی بهانه ایست برای گردهمایی و همازوری بیشتر افراد. نوروز هم بهانه زیبایی است برای دید و بازدید و سر زدن به اقوام و دوستان و آشنایان.
نکته دیگر مراسم و آیینهای نوروز احترام گذاشتن و شادباش گفتن به روان درگذشتگان است.
ویژگی دیگر نوروز پاکیزگی است و این پاکیزگی تنها شامل پاکیزگی برون انسان نمی شود بلکه انسان باید در نوروز درون و روح و دل خود را نیز پاکیزه کند و کدورتها را از دل و جان خود دور بریزد.
نوروز از دیدگاه معنوی قیامت دلهاست قیامت طبیعت است و فصلی برای دوباره از نو سبز شدن است.
نوروز دارای نمادها و نشانه های با محتوایی است و باورها و اعتقادات و مفاهیم زیبایی را در بر می گیرد به طور نمونه 13نوروز یادآور این نکته است که ما از زمره نخستین حافظان محیط زیست و طبیعت بودیم و آنچه که دارای اهمیت است آنست که پاسداشت و نگاهبانی از محیط زیست را از نظر اعتقادی به جوانان بیاموزیم و همگی ارزشهای آن را بدانیم.
ویژگی نوروز این است که با وجود تکرار آن در آغاز هر سال به هیچ وجه خسته کننده نیست و آیین کهنی است که در عین حال همیشه تازه و نو است و مفاهیم خاص خود را دارد و قومیتهای گوناگون حاضر نیستند به هیچ قیمتی باورهای کهن خویش را کنار بگذارند، از طرفی نوروز پیوند بین اسطوره و تاریخ است و تاریخ نانوشته را که سینه به سینه نقل شده و شامل آرمانها و آرزوهای توده مردم است را به تاریخ نوشته شده پیوند می دهد.
نیکپور در ادامه به نوروز در عصر ارتباطات پرداخت:برگزاری نوروز به ما یادآوری می کند که دارای آموزه های قوی فرهنگی و پیشینه نیرومند و غنای فرهنگی هستیم. وقتی روز جهانی نوروز به رسمیت شناخته می شود به این معنی و مفهوم است که روی نوروز کار کارشناسی انجام شده و از چندین فیلتر گذشته است و ما افتخار داریم که یک هدیه ارزشمند معنوی را به بشر پیشکش کرده ایم و نوروز اولین جشن ملی است که در سازمان ملل بعنوان روز جهانی شناخته شده است. نوروز سبب تقویت روحیه شادی و نشاط می شود باعث فراموش کردن غم و اندوه می گردد، نوروز منحصر و محدود به قوم ملت خاصی نیست و گرفتار و دربند مرزهای جغرافیایی نیست.
اما تاثیر ثبت جهانی نوروز در دنیای کنونی چیست:
1-ایجاد همبستگی و اتحاد بین کشورها ملتها و اقوام گوناگون که در یک چهارچوب و مشترکات فرهنگی قرار دارند
2-خویشکاری و وظیقه ما در مورد نوروز بیشتر می شود و نوروز از حالت شخصی و خصوصی بیرون می آید نوروز باید از تحریفات و قلب واقعیت در امان بماند و از اصل خود منحرف نشود باید مراسم و مناسک را درست و به آنگونه که شایسته است معرفی کرد باید آیینها دوباره از نو تعریف شود و اهمیت آن به روشنی بیان گردد خویشکاری و مسوولیت ما شناساندن و معرفی کردن آیینهاست
وی سپس به مواردی که آیینهای ما را تهدید می کنند اشاره کرد: یکی تحریف واقعیت و دیگری تملک شدن آن توسط ملتی دیگر، مالکیت نوروز باید برای ما محفوظ باقی بماند و همچنین باید از ایجاد تحریفات در اصل و پایه نوروز و سایر جشنها جلوگیری کرد. شایسته است قشر فرهیخته و فرهنگی ما از آیینها و جشنها دفاع کند، شایسته است سرمایه گذاری فرهنگی کنیم و کالای فرهنگی تولید کنیم و فرهنگ والای خود را آنطور که شایسته است معرفی کنیم و به سایر ملتها ارائه دهیم و خودمان در زمینه های فرهنگی پیش قدم شویم و پاسدار و نگهبان راستینی برای فرهنگ و سنتهای خود باشیم و حریم تفکر و باور و اندیشه های خود را بشناسیم و از آنها حفظ و حراست کنیم تا در اصل و پایه آن انحرافی بوجود نیاید و نکته دیگر آنست که نباید فرصت شناساندن و معرفی کردن آیینها و سنتهایمان به سایر اقوام و ملل را از دست بدهیم و در این زمینه ما باید ابتکار عمل را به دست بگیریم.
این سخنرانی با طرح چند پرسش پایان یافت

 

 

 

 

فروهر و دین زرتشتی

نشست بنیاد فرهنگی جمشید درباره تاریخ و فرهنگ ایران

یکشنبه 15 فروردین

سخنران: بهرام روشن ضمیر 

بر اساس اوستا آدمی 5 نیرو دارد و یا بهتر است بگوییم از 5 بخش متشکل شده است. 1- اهو (جان) : نیروی جنبش و یا حرکت و حرارت غریزی. انسان نیز مانند همه موجودات آگاهی هایی ذاتی در درون خود دارد که برای زندگی بایسته است. 2- دین (دَئنا) : دین در اوستا به مفهوم وجدان است اما سپس به کیش و آیین معنی شده است. وجدان همان حس و نیرویی است که به انسان کمک می کند تا میان خوب و بد، خوب را برگزیند. 3- درک (بئوذ) : بی شکل مهمترین تفاوت انسان و سایر موجودات همین نیرو می باشد. البته درک برابر با هوش و مغز نیست که با مرگ پایان بگیرد بلکه جاودانه است. 4- روان : روح یا روان هویت شخصیتی مستقل انسانها می باشد. در دیدگاه اوستا، انسانها در اصل روان هستند با علاوه نیروهای دیگر و البته جسم. روان در آغاز زندگی انسان پاک و منزه است اما به مرور آلودگی و تیرگی را پذیرفته و در جهان پس از مرگ پاسخ نیکی ها و بدی هایی که در این جهان کرده است را پس می گیرد. 5- فروَهر (فره وشی) : در اوستا فروهر ذره ای از پرتو اهورایی است که آفریننده جهان در وجود آدمیان قرار داده است و این ذره پس از مرگ به سوی آفریننده باز می گردد. در فلسفه اسلامی چنین بیان می شود که انسان از دو بخش روح و جسم تشکیل شده است و روح از خدا آمده و به خدا باز می گردد (انا لله و انا الیه راجعون) این درحالی است که بر اساس احکام اسلامی روح به همراه جسم در آخرت در بهشت و یا دوزخ قرار می گیرد. دوزخ و بهشت نیز جایی هستند گوشه ای از جهانی که خدا آفریده و نمی توان گفت که دنیای کنونی دور از خداست و دوزخ و بهشت نزدیک خدا. با توجه به اینکه باز بر اساس اندیشه اسلامی تا ابد انسانها به زندگی خود (در بهشت یا دوزخ) ادامه می دهند، اینجا تناقض ایجاد می شود که بلآخره روح به خدا باز می گردد یا خیر. در هر دو اندیشه اسلامی و زرتشتی روح (روان) در دنیا در اثر گناهان آلوده می شود. با توجه به این موضوع شایسته نیست که چیزی آلوده به خدا بازگردد. در جهانبینی زرتشتی این مشکل با وجود پدیده ای به نام فروَهر حل شده است. چراکه روان آلودگی می پذیرد و نه فروهر و فروهر پس از مرگ به آفریننده باز می گردد ولی روان به بهشت یا دوزخ می رود. (فروهر و روان هرگز به تن باز نمی گردند و در فلسفه زرتشت و کلا ایران باستان تناسخ نداریم). بر اساس قرآن،‌خداوند از روح خود در جسم آدمي دميده است. اين دقيقا برابر است با فروهر كه ذره اي وجود خداست در بدن انسان. نزدیکی مفهوم روان و فروهر باعث شده است تا مفسران اوستا خود نیز دچار مشکل شوند و در بسیاری از تفسیرها این دو را مترادف گرفته اند درحالیکه نص صریح اوستا اینها را جدا می داند "ما می ستاییم جان و وجدان و درک و روان و فروهر نیاکان را" (یسنا_هات 26) نکته در اینجاست که فروهر ذره ای از وجود خداست و نه آفریده او. یعنی از این حیث با نیروهای دیگر چون وجدان و درک و غریزه و خود روان تفاوت دارد. بنابراین فروهر در عین حال که در همه موجودات (همه آفریده ها) موجود است، از یک وحدت برخوردار می باشد. چراکه بر خلاف روان، فروهر آلودگی پذیر نیست و تا زمان مرگ به پاکی روز نخست می ماند. در جاهایی حتا سخن از فروهر اهورا مزدا می شود و این نشان می دهد که فروهر در کل یک چیز است که میان همگان از شخص آفریننده تا آفریده ها پخش شده است و ارتباطی تنگاتنگ با هم دارد. سخن درباره رابطه فروهرها که ستون های استوار قانون جهانشمول هستی هستند بسیار انحرافی و پیچیده و فلسفی می شود. نخستین ماه سال را فروردین می نامند که برگرفته از همین فروهر است. فروردین یشت اوستا سروده ایست ویژه فروهرها که البته از جمله یشتهای نوین است. گفتیم که یشتهای نوین را مغان پس از زرتشت بر اساس اندیشه زرتشت نوشتند. درحالیکه یشتهای کهن پیش از زرتشت وجود داشت و فقط دستکاری شد (اندیشه های زرتشت در آن تزریق شد). در فرهنگ زرتشتی 5 روز پایانی سال همگان به شست و شوی خود و اطراف خود (خانه تکانی) می پردازند. فلسفه آن فقط این نیست که باید همه چیز برای سال نو آراست، بلکه هدف مهمتر این است که فروهر و روان درگذشتگان در ماه فروردین به میان خانواده ها باز می گردد و احترام به نیاکان در این فرهنگ جای بسیار ارزشمندی دارد. شگفتی اینجاست که با اینکه قرن هاست ایرانیها مسلمان شده اند اما همچنان سنت خانه تکانی در میان آنان (و نه دیگر مسلمانان) وجود دارد و از آن طرف می بینیم که هنوز شیعیان توجه بسیار ویژه ای به درگذشتگان خود دارند (سنی ها چنین نیستند) و اینجا نتیجه می گیریم که هنوز خلق و خوی باستانی ایرانیان در مسئله درگذشتگان تغییر نکرده است. واژه ای در ادبیات باستانی ایران وجود دارد به نام "فر" یا "فره". فره ایزدی شکل دستکاری شده همین فروهر است. چراکه فره ایزدی نیز فروغ خداوند است که به انسان پیوسته و سبب خوشبختی او می شود. اما فره ایزدی می تواند از انسان جدا شود. درحالیکه در جایی نداریم که فروهر پیش از مرگ از انسان جدا شود. بنابراین می توانیم فره ایزدی را نوعی خاص و ویژه و معین از فروهر تصور کنیم که به انسانی پیوسته و تا زمانی که با او باشد سبب پیروزی او در کارها می شود. واژه دیگری داریم به نام فره کیانی که مربوط به استوره ایرانیان است. فره ایزدی گاهی به جای فره کیانی به کار می روند اما در کل فره کیانی ویژه شاهان است. چراکه آریاییان باور داشتند که آنکه در گفتار و کردار و اندیشه برتر از دیگران باشد شایسته پادشاهی و سروری است. بدین شکل این مفهوم را ایجاد کردند. نشانی که امروز با نام فروهر می شناسیم و آنرا در بیستون در بالای سر داریوش می بینیم و در تخت جمشید نیز موجود است تا امروز بحث و اختلاف زیادی را میان پژوهشگران باعث شده است. نخستین باستانشناسان این نشان را اهورامزدا دانستند. چراکه از طرفی می دیدند که زرتشتیان این نشان را در بالای درب آتشکده ها و بر روی کتاب دینی خود می گذارند و از اینجا پی می بردند که این نشانی مذهبی است و از طرفی در آثار هخامنشی احترامی بسیار زیاد به این نشان را مشاهده می کردند بنابراین نتیجه می گرفتند که این نشان که پیرمردی بالدار را نشان می دهد نمادی از اهورامزدا است. اما مشکل از اینجا آغاز شد که خود زرتشتیان هرگز به این نشان اهورامزدا نمی گفتند و اساسا هرگز اهل کشیدن تصویر خدا نبودند. با این حال چنین تصور رفت شاید در گذشته چنین بوده و سپس زرتشتیان دست از کشیدن خدا برداشته اند. اما با رجوع به تاریخ مشاهده شد که هرگز در هیچ متن تاریخی گفته نشده است که ایرانیان باستان (از زمان مادها تا حمله عرب) خدای خود را به تصویر کشیده و یا از او مجسمه می سازند. حتا با وجود رابطه تنگاتنگ با یونانیها و رومیها و حتا به اشغال مقدونیها درآمدن نیز باعث نشد تا این سنت از آنان به ایرانیها منتقل شود. پس کم کم در پژوهشهای نوین و به ویژه پژوهشهایی که توسط خود ایرانیان انجام شد دیگر شاهد اهورامزدا خواندن نشان فروهر نبودیم. می گویند که ریشه این شکل به آشور و مصر می رسد و البته مهم هم نیست که ریشه آن درکجاست. چراکه هرچه هست به خورشید مربوط است و ریشه های این اعتقاد باز به آریاییها باز می گردد. اما به هر حال این نشان در زمان داریوش در ایران نهایی شده و پس از آن دیگر تغییر نکرد و همه جهان معترفند که این نشان با این ویژگیها متعلق به ایرانیهاست. برخی به اشتباه اقدام به برداشتن مرد سالخورده می پردازند (یعنی فقط دایره بالدار را نمایش می دهند) که این اشتباهی بزرگ است. نخست اینکه نشان دایره بالدار در خارج از ایران نیز موجود است و نمی تواند نماد ایران باشد. دوم اینکه نشانی است مربوط به شوشيان و احتمالا متعلق به ایلامی هاست که دارای فرهنگی میانرودانی بودند. و نهایتا آن پختگی و کاملی را نداشته و به نظر ناقص می رسد. با توجه به آگاهی هایی که از مفهوم فروهر دادیم، اقدام زرتشتیان پس از اسلام که این نشان را نشان رسمی خود کرده و نام آنرا نشان فروهر گذاشتند کاملا منطقی است. (این نشان را پس از حمله ددمنشانه اسکندر به ایران دیگر مشاهده نمی کنیم) تفسیرهایی که زرتشتیان از فروهر ارایه می دهند اگرچه کاملا منطقی به نظر می رسد اما اصالت ندارد و ما امروز نمی دانیم که وقتی جزئیات آن در دوران باستان طراحی شده، در اندیشه طراح چه می گذشته است. با اینحال آنچه می گویند این است که مرد سالخورده نشان دهنده انسان خردمند باتجربه است که با بالهای خود به سوی بالا اوج می گیرد. بالهای آن سه طبقه دارند که نشانگر اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک است و بالهای کوچک پایینی که او را به سمت پایین می کشند، نیز سه طبقه نشانگر اندیشه بد، گفتار بد و کردار بد دارند. این بالها 72 پر دارند که ما را به یاد تعداد ستون های آپادانا تخت جمشید و شمار بخش های یسنای اوستا می اندازد. دو پایه یا دم که در دو سمت چپ و راست طرح قرار دارد نشانگر دو نیروی سپندار مینو (نیروی پیش برنده) و انگره مینو (نیروی باز دارنده) است. در وسط طرح یک دایره را می بینیم نشانگر خورشید و البته چرخش و حرکت دایره وار زندگی است. یعنی هر چیزی به خودش باز می گردد. هم نشانگر فلسفه اشا است که در گذشته درباره آن سخن رفت و در آن کردار نیک و بد به شکل خود به خودی به کننده آن باز می گردد و هم نشانگر فلسفه فروهر است که در آن از خداوند آمده و به خداوند باز می گردد. در دست مرد سالخورده حلقه ای را که نشانه پیمان است را مشاهده می کنیم. پیمان با اهورامزدا. امروز نیز همچنان جهانیان حلقه را نشانه پیمان عشق میان خود می شمارند و این فلسفه بی شک از آیین ایران باستان و مهرپرستی گرفته شده است. دست دیگر مرد سالخورده به نشانه احترام به سوی جلو گرفته شده است.

 

 

 

سخنرانی های

جشن آذرگان در بنیاد جمشید


شهداد حیدری

                                                     
 

جشن آذرگان با باشندگي شماري از دوستداران فرهنگ ايران، پسين روز يكشنبه 8 آذر در بنياد فرهنگي جمشيد جاماسيان برگزار شد. در آغاز اين جشن، موبد سهراب هنگامي بخش‌هايي از «‌آتش‌نيايش» را خواند.


 

چكامه‌خواني سياوش تهراني‌، نقالي سيمين مهر و اجراي موسيقي ايراني از ديگر بخش‌هاي جشن آذرگان بود. در پايان نيز باشندگان به خواندن و همآوايي سرود «‌اي ايران‌» پرداختند.
در این جشن دو سخنرانی انجام شد که متن این سخنرانی ها در زیر آورده شده است:

سخنرانی موبد پدرام سروش پور

نخست خجسته جشن آذرگان را به همه ي شما همكيشان شادباش مي گويم و اميدوارم روزي فرا برسد كه همه ي ما ايرانيان بتونيم دست در دست يكديگر، قدر اين فرهنگ با عظمت و با ارزش خود را بدانيم و چنين جشن هايي را كه نماد هاي با اهميت فرهنگي ما هستند، پاسداري كنيم.
موضوع سخن من اشاره به يكي از پايه اي ترين آموزش هاي اشو زرتشت در «گاتها » است. اشاره به هفت مرحله اي است كه همه مي شناسيم؛ به نام هفت امشاسپندان كه هفت مرحله ي عرفان در دين زرتشتي است. به جرات مي توان گفت كه اين هفت مرحله يكي از كهن ترين هفت هاي فرهنگ جهاني است. اما شناخت اين هفت ها نياز به آن دارد كه به اصل حكمت بازگرديم. رويكرد به آن اصل، و شناخت گاتها، مهم ترين روش براي دستيابي به حقيقت است.
در گاتها از «وهومن» نام برده شده است. وهومن كه نخستين امشاسپند بشمار مي رود، به معني «انديشه ي پاك» است. نماد صلح و آشتي است. در جامعه اي كه وهومن، يا انديشه ي پاك، نهادينه بشود، آن جامعه به سوي صلح و آشتي قدم برمي دارد. رنگ اين امشاسپند در فرهنگ ما ايرانيان، سپيد است. شايد به اين دليل است كه ما سپيدترين ماه سال را «بهمن» ناميده ايم. بهمن همانند وهومن است.
امشاسپند بعدي «اشا» است. «ارديبهشت» (اشاوهيشتا) اشاره اي است به اشا؛ به معني راستي. در گاتها گفته شده كه ارديبهشت زيباترين امشاسپند است. نماد آن آتش است و رنگ آن سرخ. به همين دليل است كه ما زيباترين ماه سال را ارديبهشت ناميده ايم. نكته اي كه بايد بدان توجه داشت اين است كه براي واژه هاي اوستايي نمي شود به سادگي معناهاي امروزي يافت. از همين رو «اشا» را به گونه هاي مختلف ترجمه كرده اند. بعضي آن را راستي دانسته اند، برخي پاكي، هنجار و عدل ترجمه كرده اند. جالب اينجاست كه همه ي اين معاني درست است اما بشرطي كه سعي كنيم واژه ي اشا را به همان اسم خودش بشناسيم و در جاي مناسب خودش معني كنيم.
از سويي ديگر قانون همان «اشا» است. آن چيزي كه همواره صادق باشد، قانون ناميده مي شود. پس قانون عين راستي است. جهان ما نيز بر اساس قوانين شكل گرفته است. قوانين نيز از ذات اهورايي پديد آمده اند. قوانين در راستاي هم هستند. مجموعه ي آنها نيز هنجار هستي را مي سازند. اين باوري است كه ما ايرانيان، از روزگار كهن مي شناسيم.
بعد مينوي، يكي از ابعاد هنجار هستي است. اين بعد اشاره به آرمان هاي بشري دارد. يكي از اين آرمان ها نيز «عدل» است. هر زمان كه قوانين راستين، بر پايه انديشه؛ در جامعه رواج پيدا كند، آن جامعه به عدل مي رسد. ما، بر خلاف خيلي از باورها، حق نداريم كه آرمان هاي خود را زير سوال ببريم؛ يا به اميد موعود و سوشيانت باشيم. گسترش عدل يك نياز بشري و وظيفه اي براي تك تك انسان ها است. بايد توانايي آن را داشته باشيم كه خود در جهان عدل را بگستريم. سوشيانت ما كسي نيست كه از آسمان بيايد و دنيايي را كه ما بهم ريخته ايم، بر اساس عدل و راستي، از نو بنا كند.
شهريور (خشتروئيريه) به معني «توانايي آرزو شده»، سومين امشاسپند است. بر خلاف بسياري از انديشه ها كه جهان را پوچ و بي ارزش معرفي مي كنند و توانمند شدن را ماديگري مي نامند، ما بر اين باور نبوده ايم و نيستيم. اتفاقا انسان پديد آمده است كه به توانمندي برسد ولي توانمندي كه از راه اشا و وهومن بدست آمده باشد و بر پايه انديشه واقعي شكل گرفته باشد. توانمندي آرمان بشر است. هدف اشو زرتشت نيز همين است كه آدمي به وهومن و انديشه ي خود تكيه كند و در جهت شناخت قوانين جهان گام بردارد تا به توانمندي برسد. اين باور، كهن است، اما امروزي ترين انديشه ي مينوي است كه مي تواند جهان را دربر گيرد. بر اساس اين انديشه، تمام كساني كه در جهت شناخت اشا و آباد كردن اين جهان گام برمي دارند، پيرو دين اشويي هستند. اشو زرتشت در گاتها، كيش خود را كيش اشايي ناميده است. پس هر كس كه در اين مسير حركت كند، پيرو چنين كيشي است.
سپنتا آرميتي ( سپندارمز ) امشاسپند ديگر و به معناي « انديشه ي مقدس » است. آن را « مهر اهورايي » نيز مي توان ترجمه كرد. اين امشاسپند گام بلندي است كه انسان مي پيمايد تا به كمال برسد. انساني كه بتواند به درجات بالايي از وهومن، اشا و شهريور برسد، به انديشه ي باورمند دست پيدا خواهد كرد ؛ يا به تعبير عرفاي امروز : از شك و شبهه بيرون مي آيد. اين انديشه را سپنتا آرميتي مي گويند.
پس از آن «خورداد » يا كمال است. انساني كه وهومن را در خودش گسترش دهد و دشمني و بد انديشي و غرور را از خود دور سازد به كمال مي رسد. انساني كه اشا دارد از دروغ پرهيز مي كند ؛ شهريور سبب مي شود كه سستي و تنبلي را به كنار نهد و با سپنتا آرميتي، مهر و محبت را در وجود خود نهادينه كند و از خشم و ستيز و كينه جويي بپرهيزد. اين مرحله اي از كمال انساني است كه به آن خورداد ( هئوروتات ) مي گويند. انسان بايد كامل باشد و مسير كمال را طي كند. درست است كه به چنين مرحله اي رسيدن دشوار است، اما بايد آن را آرمان خود ببينيم تا بتوانيم بدان سمت حركت كنيم.
مرحله ي بعدي امرداد يا جاودانگي است. انساني كه آن مراحل را طي كند،به سپنتا مينو مي رسد. اينجا سپنتامينو به معني « انديشه ي ماورايي » است. يعني به مقامي مي رسد كه انديشه ي او مقدس خواهد بود. در حقيقت، اين نزديك ترين جايگاه براي نزديك شدن به اهورامزدا ( خداي هستي ) است.

آنچه اهميت دارد اين است كه بدانيم كه چگونه مي توان اين مفاهيم را در زندگي بكار برد. گذشتگان ما بر اساس اين انديشه ها بود كه در جهان پيشروانه گام برمي داشتند. اين باورها بود كه در گذشته ي دور فرهنگ ايراني را ساخته اند و تا به امروز پيش برده اند. براستي هم هر زمان كه اين انديشه هاي والا جايگاه راستين خود را پيدا كرده است، ايران توانسته است كه مراحل كمال و ترقي را طي كند.

 

با سپاس ویژه از آقای شهداد حیدری که متن سخنرانی ها را جداگانه پیاده کرده و برای قرار دادن در سایت در اختیار ما قرار دادند.
 

هنگامي كه عرفان و فلسفه ي 1400 سال گذشته را نگاه كنيم، رد پاي سه امشاسپند وهومن، اشا و شهريور را در آن خواهيم يافت. آنها را عقل و عشق و اراده ناميده اند.در كتابهاي فلسفي به نام حكمت و رحمت و قدرت آمده است. عقل يا حكمت، نمودار وهومن است. رحمت يا عشق، نماد ارديبهشت است و شهريور نماد قدرت است.
اين نيز گفتني است كه عاملي كه در ما سبب پيشرفت مي شود، آزاد منشي است. آزاد انديشي انديشه را بالا مي برد. ما بايد به اين عامل احترام بگذاريم. باور پيام آورمان نيز همين است. زرتشت براي انديشه ي انسان ارزش واقعي قائل بود. راه دين را اين مي دانست كه انديشه را روشن كند. اين راه بسيار دشواري است. اشو زرتشت در 4 هزار سال پيش آغاز كرد، اگر چه مي دانست كه به سادگي نمي توان انسان را به اين راه رساند. براي همين است كه در گاتها آرزو شده كه سوشيانت ها بيايند تا بتوانند راه او را ادامه بدهند.
بايد با آزادي انديشه گام برداريم و از هر چيزي كه چنين توانايي را از ما بگيرد، دوري كنيم. بر همين پايه است كه در دين زرتشتي، امر و نهي وجود ندارد. ما امر و نهي نداريم، آگاهي و آگاهاندن داريم تا انسان ها بتوانند با كمك انديشه درست، مفاهيم را درك كنند.

سخنرانی موبد اردشیر خورشيديان

در ايران باستان از پنج گونه آتش نام برده اند. يك گونه ي آن فيزيكي است كه همان آتش مادي است. 4 گونه ي ديگر مينوي است. ايرانيان از ديرباز مي دانستند كه كشف آتش چه اهميتي دارد. از سويي ديگر مي دانستند كه چهار آخشيج وجود دارد كه اگر آنها را پاك نگهداريم، طبيعت پاك خواهد بود. اين را دنيا تنها نيم سده است كه دريافته است.
برخي آخشيج ها را همان « عناصر اربعه » مي دانند. اين سخن، درست نيست. آخشيج با عنصر فرق دارد. آخشيج واژه اي مخصوص اوستا است و چهارگونه بيشتر نيست. اما عنصرها فراوانند. به هر روي آتش در فرهنگ ايراني همواره داراي ارزش بوده است. در اوستا نيز بارها اشاره شده است كه 3 آخشيج اول، آب و باد و خاك، مادي هستند و آخشيج آتش، مينوي است.
اشاره كردم كه آتش در نزد ما همواره گرامي بوده است. چرا كه نماد عشق و اشا است و پرتوي است از اهورامزدا. به باور ما، بخاطر آتش است كه جهان هستي پيدا مي كند و زيستگاه آدمي مي شود. آتش را در همه ي هستي، حتا در جان ما، مي توان ديد.
نكته اي ديگر كه بايد به آن اشاره كرد، همساني جهان بيني اشو زرتشت با ديدگاه هاي علمي است. شايد از همين رو است كه بسياري از نكته هاي را كه در گاتها آمده است، هنوز به درستي درنيافته ايم. به همين سبب است كه هر بار با خواندن گاتها به دريافت تازه اي مي رسيم. تنها بايد توجه داشت كه روي سخن اشو زرتشت در گاتها، با دانايان و راستي جويان است و آنگونه عارفانه سخن مي گويد كه درك آن براي هر كسي ميسر نيست و نياز به آموختن مقدماتي دارد. نخست بايد متن هايي همانند دينكرد و كتابهاي ديگر را خواند و شاهنامه را شناخت، سپس به سراغ گاتها آمد. اوستا با همه ي مردم سخن مي گويد اما گاتها مخصوص خواص است. به هر روي خوشحالم كه به فرهنگ ايراني توجه داريد و جشن ها را پاس مي داريد.اين جشن ها برخاسته از فرهنگ زرتشتي است. زرتشتيان بيش از آن كه دنبال پيرو باشند، در جستجوي گسترش فرهنگ بوده اند. افتخار مي كنيم كه اين فرهنگ پايدار مانده است و سبب نزديكي ما شده است. پيامبران نيز آمده اند تا انسان ها را به هم نزديك كنند
.

 

 
     
 
 
 

فـــرتور هفـتـه